تبليغاتX
خودنویسی

این یک وبلاگ شخصی است،لطفا قبل از ورود یالا بگویید...اینجا خانواده نشسته

بنيامين و نهالبنيامين و نهال(2)

+تاریخ سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:37 نویسنده محمدرضانصیری |

كارت بنزينم بر اي دومين بار گم شد. اين دفعه ديگه خودم شخصا گمش كردم. كارت ماشينم هم نزديك يك ساله كه گم شده و از طريق اين وبلاگ اعلام مي‌كنم كه اين دو كارت از درجه اعتبار ساقط هستند و اگه يه نفر با اين كارت‌ها بره مثلا زن بگيره يا حواله يخچال از بسيج بگيره، بنده پاسخگو نخواهم بود. زورم مي‌آد برم دنبال كارهاي ماشين. از اون آدماي تنبلي هستم كه براي پيگيري كارهاشون بايد يه مباشر يا راننده و كنيز(!) استخدام كنند، در عين حالي كه خودشونم پول ندارند و از ديگران پيشنهاد نوكري دريافت مي‌كنند. اگه تو زندگيم آدم تنبلي نبودم تاحالا به خيلي چيزا رسيده بودم. هيچوقت براي رسيدن به چيزي تلاش نكردم و همه چيز برام خودبه‌خود پيش اومدند. همين سيستم فراخي يكي از اعضاي بدن باعث شد كه هيچوقت جدي دنبال فوتبال و بقيه چيزايي كه توشون استعداد داشتم، نرم. الان كه اين چيزا رو مي‌نويسم، دارم از خودم خجالت مي‌كشم. اين خجالت منم همه رو كشته. هميشه دوست دارم همه‌چي رو روال باشه و اتفاق خارج از عرف برام پيش نياد. براي همين هم بود كه حدود ۱۲-۱۰ سال پيش وقتي يكي از رفقاي صميمي باعث شد حدود يك ميليون و ششصد تومن بدهي‌شو به بانك پرداخت كنم و گذاشت و رفت، حال نداشتم برم دنبال پولم و گفتم كه اين ضرر، هزينه رفاقتم بود. حالا بعد از اون همه سال همون رفيق پيداش شده و مي‌خواد همه‌چي رو جبران كنه، در حالي كه هنوز اصل پولم رو برنگردونده. ۱۲ سال قبل با اين پول مي‌شد يه ماشين خريد و الان ۱،۶۰۰ميليون پول بيمه و صافكاري و تعميرات ماشينم نمي‌شه. آخ اگه اين‌قدر تنبل و بي‌تفاوت نسبت به مسايل نبودم، تاحالا ببينيد چه پخ بزرگي شده بودم، در حالي كه الان هيچ پخي نيستم و همون آقايي كه قبلا بودم هستم!

+تاریخ دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:56 نویسنده محمدرضانصیری

هر وقت ما مي‌آيم كار حسنه بكنيم، برامون شر مي‌شه. قديما يادمه يه‌بار مي‌خواستم يه پيرزنه رو كول كنم ببرمش اون طرف خيابون كه طرف فكر كرد كيفش رو مي‌خوام بزنم يا نظر سوء بهش دارم و شروع كرد به دري وري گفتن. حالا هم كه مي‌خوايم ذكات ماشين‌مون رو با سوار كردن پياده‌ها بديم، بازم بعضيا(بعضي از همسران گرامي) برامون حرف در مي‌آرن. پريروز همون بعضيا بهمون توپيدند كه: «فلان فلان نشده، خانوم سوار مي‌كني؟ خودم تو ماشين يه روژلب ديدم.» روژلبي كه ايشون با چشم غيرمسلح ديد و يه‌دستي زد كه تو ماشين ما جا مونده، يك عينك آفتابي پيرزنانه بود كه تو سر سگ هم بزني(اگه سگ جووني باشه) حاضر نمي‌شه اونو به چشماش بزنه. بعدش بهم نصيحت كرد كه هر خري رو سوار ماشين نكنم. آخه كدوم خري حاضر مي‌شه اين همه ماشين مدل بالا رو ول كنه و بپره تو لگن خاصره(!) ما؟
اولا من براي خودم اصولي دارم و فقط پيرها و معلول‌ها و بچه‌دارها رو سوار مي‌كنم. دوما اينكه اونم در شرايطي كه خودشون ازم درخواست كنند. من معمولا تو لاين سبقت رانندگي مي‌كنم و اصلا هم روم نمي‌شه مسافر سوار كنم و براي مسافرها چراغ بزنم. تازه، اگه مسيرش تاكسي‌خور باشه، حاضر نمي‌شم نون تاكسي‌ها رو آجر كنم. همين كه گاهي جلوي ماشين دست تكون مي‌دن و مي‌گن مستقيم، بهم بر مي‌خوره. مي‌دونيد كه الان با پرايد از هرجا رد بشي فكر مي كنند مي‌خواي مسافر بزني. حالا پرايد ما كه لگن هم هست، ديگه بدتر؛ هر كي دستشويي هم داشته باشه، جلوي پرايد لگن ما رو مي‌گيره!
چند وقته همسر گرامي گير داده كه ماشين‌مون رو عوض كنيم و اين ماشين كلاس نداره و از اين حرف‌هاي صدتا يه غاز خاله زنكي. به بنيامينم همه‌اش تلقين مي‌كنه كه ماشين‌مون داغونه. منم بهش گفتم كه ما اين پرايد رو خريديم كه دستمون راه بيفته و دست فرمون‌مون خوب بشه. بعدا قول مي‌دم اينو بفروشم و يه پيكان گوجه‌اي برات بخرم!
يادش رفته كه همين لگن رو هم با بدبختي خريديم و اون‌روزهاي اول حتي پول نداشتيم توش بنزين بريزيم كه راه بره. آدما خيلي فراموشكارن. يادش رفته يه ميليون و خرده‌اي بهم قرض داد براي ماشين، بعدش اونقدر منت گذاشت و مي‌گفت ماشين خودمه حق نداري سوار بشي كه مجبور شدم از زير سنگ پول جور كنم و حاضر بودم پول نزولي بگيرم كه طلبش رو بدم. اون اوايل مي‌گفت تو نبايد ماشين سوار بشي، مي‌ترسم خانوم سوار كني، خودم هر جا بخواي نوكرتم هستم و مي‌رسونمت. آخه اينم شد حرف؟ اونم براي مرد به اين چش‌پاكي و با كمالات(خودم تعريف نكنم، كي تعريف كنه)؟ حالا هم از من زانتيا مي‌خواد. آخه زانتيام كجا بود با اين حالم؟! خدا همه ماها رو به راه راست افراطي(!) هدايت كنه.
لگن خاصره!


 

+تاریخ یکشنبه 8 آذر1388ساعت 9:30 نویسنده محمدرضانصیری |

تماشاگر

بعد از يك سال تموم و تحمل همه فتوادهنده‌ها و اساتيد تاريخ مطبوعات، اولين شماره همشهري ورزشي مثل پدرمون دراومد. آپولو هوا مي‌كرديم، بوالله راحت‌تر بود. فقط مونده بود دربون همشهري هم ازمون غلط ديكته بگيره. يكي از اساتيد مطبوعات غلطي كه ازمون گرفت اين بود كه روتيتر و زيرتيتر طبق قاعده نبايد باهم استفاده بشن. ما كه تو روزنامه‌نگاري سواد قرآني داريم و به مكتب نرفتيم و خط ننوشتيم، ولي خداوكيلي اين هم ايراده كه به ما مي‌گيرند؟ يه روز مي‌گفتند ابروش كجه، يه‌روز از چشم لوچمون ايراد مي‌گرفتند. به هر حال اين گوساله رو زاييديم و حالا بايد به يه گاو پروار تبديلش كنيم و آمادگي اينو داريم كه دل ما كه صاحابش باشيم، آب بشه. البته اين مجله صد تا صاحاب و ننه بابا داره و براي مجله درآوردن حتي ننه هم به بابا اينقدر جواب پس نمي‌ده. شماره يك تماشاگر رو اگه ديديد، نظر مثبت‌تون(!) رو بگيد.

+تاریخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:41 نویسنده محمدرضانصیری |

اينكه چند وقته اين وبلاگ آپ نمي‌شه، دليل داره و اينطوري نيست كه ما براي قربون صدقه بنيامين رفتن نيازي به سوژه و حال و حوصله و بهانه داشته باشيم. از وقتي كه طرح گشت‌زني اينترنتي به وظايف پليس زحمتكش اضافه شده، آدم جرات نمي‌كنه پاشو بذاره تو اينترنت. همين‌جوري داري واسه خودت تو اينترنت رد مي‌شي يهو مي‌بيني چراغ قوه انداختند تو صورتت و ازت مدارك و كارت شناسايي مي‌خوان يا مي‌پرسند كه اين خانمه كه تو ليست پيوندهات گذاشتي، چه نسبتي باهات داره. اصلا خيلي حال مي‌كنم با پليس كه حسابي اهل گشت و گذاره و حوصله نداره يه گوشه بشينه نون و ماستش رو بخوره. آقاپليسه فقط مونده براي تنبون ما هم گشت بذاره. تو خيابون و مدرسه و اداره و استاديوم كه زحمت كشيدند براي مردم دوربين مخفي كار گذاشتند كه همين جا از همكاران خوب‌شون در امپكس و نودال و گروه خانواده محترم رجبي جا داره كمال تشكر رو داشته باشيم، ديگه اقلا تو وبلاگ شخصي خودمون، تو حريم لامصب خصوصي خودمون بذاريد راحت باشيم. آدم جرات نمي‌كنه تو حريم خصوصي مجازي خودش پاهاشو دراز كنه. چه خبره؟ از چي مي‌ترسيد برادرا؟ حالا شانس آورديم كه خودشون هم به اينترنت احتياج دارند، وگرنه از بيخ و بن ريشه اين اينترنت از خدا بي‌خبر رو مي‌كندند. به هر حال، من مدت هاست كه حتي تو دستشويي خونه هم احساس امنيت نمي‌كنم و همه‌اش فكر مي‌كنم يكي از برادران ايست بازرسي داره تو ماتحت آدم رو هم چك مي‌كنه و هر لحظه ممكنه گير بده كه چرا 24ساعت قبل از اين كار بزرگي كه داري مي‌كني، مثلا مشروب زهرمار كردي! راستش، چند وقته به بچه خودم هم مشكوك شدم كه نكنه نقش بپاي منو بازي مي‌كنه و قراره هر كاري كه مي‌كنم رو گزارش بده! البته بنيامين از طرف مادرش ماموريت دائمي داره كه مخصوصا در روزهايي كه با من مي‌آد سركار راپورت كارهامو به والده آقابنيامين بده.
آقايون و خانومايي كه داريد زاغ سياه اين وبلاگ رو در راستاي گشت اينترنتي چوب مي‌زنيد، باور كنيد در اين وبلاگ هيچ كار خلاف شرع و ادب و قانوني انجام نمي‌شه و از رنگ سبز هم در طراحي اون استفاده نشده... «راننده خودنويسي! بزن بغل! ايست!»

+تاریخ شنبه 23 آبان1388ساعت 13:13 نویسنده محمدرضانصیری |

ضميمه زندگي همشهري به تاريخ پيوست. مدتيه داريم دوباره و سه‌باره روي مجله همشهري ورزشي كار مي‌كنيم و به‌اصطلاح خودمون داريم ورزشي درمي‌آريم. هي بايد پيش اساتيد درس پس بدهيم و ديكته ما رو چند كارشناس كاركشته كه خودم نمي‌دونم كارشون كجا كشته شده، تصحيح كنند و ازمون اين آخر عمري غلط بگيرند. تاحالا فكر كنم اين پنجمين پيش‌شماره‌ايه كه داريم درمي‌آريم. كلا كار خيلي فرسايشي شده، چون هزار تا صاحاب داره و صد تا مجتهد و مفتي بايد درباره عملكرد مون اظهار نظر كنند. ننه براي بابا انقدر سختگيري نمي‌كنه! گفتم همشهري زندگي، يادم افتاد كه اين آخرين يادداشتم تو آخرين ضميمه‌اي كه چاپ نشد، داره بيات مي‌شه، پيش خودم گفتم اين مطلب رو از طريق اين تريبون براي آيندگان به يادگار بذارم تا يه‌وقت لال از دنيا نرم. اين آخرين غرغر من در چارچوب سرمقاله‌هاي ضميمه زندگي بود. اگه مجله ورزشي‌مون هم درنياد، بايد كنار دست ميثم زمان‌آبادي اينا دبيري تحريريه آبدارخونه رو به عهده بگيرم يا به فكر يه جا و يه چالش جديد باشم. خودم بعد از يك‌سال استراحت طلبه شدم يه روزنامه ورزشي جديد راه بندازم.


كسي براي زمين لالايي نمي‌خواند؟
محمدرضا نصيري
زمين خيلي وقت است كه حالش خوب نيست و حواس‌اش نيست. زمين مثل هوا اين‌روزها گيج مي‌زند. زمين مثل هوا آلوده است. زمين اين روزها همه‌اش غصه مي‌خورد و دربه‌در دنبال شانه‌اي مي‌گردد براي يك دل سير گريه كردن.
از وقتي هوا اشك‌هايش را از پايتخت دريغ كرده، زمين سرش را مي‌گذارد روي شانه‌هاي تهران و هاي‌هاي زار مي‌زند و ريشترريشتر هوار مي‌زند. زمين رازهاي زيادي را در خود جاي داده و دل نازك‌اش ديگر تاب اين‌همه راز را ندارد. زمين از وقتي كه آسفالت شده، ديگر «سنگ» صبور مردم نيست. درد دل و روده پايتخت‌نشينان روي دل زمين سنگيني مي‌كند.
مردم زمين مي‌خورند و زمين مردم را. چرخه زندگي بايد چرخ‌اش بچرخد. مردم وقتي دروغ مي‌گويند و آمار الكي به خورد خلق مي‌دهند، روي همين زمين دروغ مي‌گويند؛ وقتي ناحق مي‌خورند و ناحق مي‌برند، روي همين زمين مي‌خورند و مي‌برند. خب، زمين هم آدم است، دل‌اش از سنگ كه نيست! داد مظلوميت بدبخت، بيچاره‌ها فقط به هوا نمي‌رود كه، زمين هم از اين داد و بيداد سهمي دارد و ارث مي‌برد. هوا كه حق داشته باشد، سيل و صاعقه و سوراخ لايه اوزن به ملت تحويل بدهد، زمين هم به خودش حق مي‌دهد دق‌ودلي‌اش را سر خلايق خالي كند.
زمين تهران ديگر مثل سابق دل‌گُنده نيست و چيني نازك تنهايي‌اش مدام تَرَك برمي‌دارد. مدت‌هاست كه ديگر كسي نرم و آهسته سراغ‌اش نمي‌رود. زمين اين‌روزها روي هواست و روي پاي خودش بند نمي‌شود. شانه‌هاي شهر جان مي‌دهد براي يك هق‌هق درست و حسابي.
زلزله يك تلنگر است، يك سيلي داغ اما مهربانانه كه به خودت بيايي و به خاطر بياوري كه جان شيرين فقط به يك تكان يا يك صاعقه يا حتي غيراستاندارد بودن قسمتي از يك جاده و خيابان بند است. زمين ناگهان حواس‌اش پرت مي‌شود و تب مي‌كند و لرز مي‌كند و عطسه مي‌كند و سرفه مي‌كند و يادش مي‌رود كه صاف بنشيند سر جايش و به زندگي آرام‌اش برسد.
شهر روي گسل لالا كرده. گسل را كه بزني زمين، هوا مي‌رود و نمي‌داني تا كجا مي‌رود. ما از اول اين گسل را روي شهر نداشتيم؛ آن‌قدر روي زمين بساز و بفروش كرديم تا زمين به ما يك گسل قلقلي داد. زلزله گناه دارد، گناهي ندارد و تقصير خودش نيست. زمين كم‌طاقت و نازك‌نارنجي شده يا ما خيلي به خودمان و طبيعت سخت مي‌گيريم؟ راستي، ديگر كسي نيست تا براي زمين لالايي بخواند؟

+تاریخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:59 نویسنده محمدرضانصیری |

اين مطلب به مناسبت تولد امام رضا نوشته شد و البته با جرح و تعديل در ستون سرمقاله ضميمه زندگي همشهري چاپ شد. از صبح تاحالا تلفن‌هاي زيادي از طرف خواننده‌ها داشتيم كه حتي تا مرز تهديد صاحب اين قلم هم پيش رفتند. خود كسي كه اين مطلب رو تو همشهري تاييد كرد هم اعتقاد داشت اين نوشته وهن امام است. خودم چنين برداشتي ندارم و متوجه نمي‌شوم كه چطور مي‌شود با چنين كلماتي يك امام را مورد وهن قرار داد. به هر حال، اميدوارم برداشت‌هاي منفي درباره اين نوشته ختم به خير شود.

يا خود ضامن آهو
محمدرضا نصيري
آقا دست‌مان به دامانت، آقا ضامن ما هم مي‌شوي آقا؟ آقا دست ما دست خودمان نيست، گوشه دامانت را به ما هم قرض مي‌دهي آقا؟ مدتي است براي دريافت وام غيرقرض‌الحسنه به كركره‌هاي بانك دخيل بسته‌ايم. دو‌تا ضامن مي‌خواهند با چك كارمندي. آقا ضامن ما هم مي‌شوي آقا؟ هر دو‌ضامن بايد از بانك حقوق بگيرند آقا. شرايط وام را با توجه به توانايي‌هاي رستم دستان در گذر از هفت‌خوان تعيين كرده‌اند. همه مدارك را بايد جور كنيم و هزار دنگ‌و‌فنگ را هم ضميمه پرونده كنيم. آقا به ما راه نمي‌دهند آقا. هيچ‌جا استخدام نمي‌كنند. همه‌جا حرف از تعديل نيرو و كسر حقوق است. آقا وام مي‌خواهيم بزنيم به زخم زندگي. اين قبض‌ها بدجوري زندگي ما را زخمي كرده‌اند. براي خودمان كه نمي‌خواهيم، وام مي‌خواهيم دودستي تحويل بدهيم به آقاي قبض. برق مجاني بدجوري به جيب‌مان فشار مي‌آورد. بعيد مي‌دانيم بعد از برداشته شدن يارانه آب، يك‌جرعه آب خوش از گلومان پايين برود. آقا پول نداريم بدهيم زباله‌ها را جمع كنند. آقا بغض تورم همين‌جور چسبيده بيخ گلو ول‌مان نمي‌كند. از مدرسه مدام پيغام و پسغام مي‌فرستند و التماس دعا دارند. هر‌چه مي‌گوييم ما خودمان بدجوري به دعا محتاجيم، به‌خرج‌شان نمي‌رود. خب، تقصيري ندارند، اين‌روزها خودشان بايد از جيب اولياي دانش‌آموزان خرج تحصيل رايگان را دربياورند. نفري 19هزار تومان يارانه هدفمند در ماه را خودمان بخوريم يا بدهيم به قبض گاز كه با آغاز فصل سرما فشار خونش مي‌آيد پايين؟ براي اين 19هزار تومان هدفمند، چه برنامه‌ها و هدف‌هايي داريم. فقط خدا كند براي همين شندرغاز هم ضامن معتبر و چك بانكي نخواهند. 19هزار تومان را قرار است بزنيم به بدن تورم بالاي 60درصدي كه نويدش را مدتي است مي‌دهند. آخ كه چه كلاسي دارد تورم بالاي 60درصد. آخ كه نانوا چه لذتي مي‌برد وقتي به‌جاي سروكار داشتن با پول خرد، براي هر نان يك اسكناس درشت از مشتري تحويل بگيرد و همان اسكناس را درجا بدهد براي آرد بدون سوبسيد و انرژي با قيمت واقعي. راننده تاكسي هم از شر پول خرد راحت مي‌شود. اصلا چه معني دارد آدم با پول خرد و سكه سروكله بزند و هزار آلودگي را از طريق همين سكه‌ها به مردم منتقل كند؟ خلاصه آقا خيلي مي‌ترسيم. قربان مظلوميت‌تان برويم آقا، ضامن ما هم مي‌شويد؟

+تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:55 نویسنده محمدرضانصیری |


1- اين عكس منه تو كلاس اول دبستان فروهر تو بيسيم لجن‌آباد. نفر سمت راست از رديف جلويي منم و نفر سمت چپ همين رديف، يك دوست ناخواسته به نام محمدرضاژيان خوش‌سيماست. اين رفيق‌مون كه مدتهاست ازش خبر ندارم و فقط مي‌دونم تو يه كارخونه آسفالت كار مي‌كنه، تا دوره دبيرستان بدجوري رو اعصابم بود و چون هيشكي باهاش دوست نمي‌شد، هميشه به صبوري‌هاي من پناه مي‌آورد. من پرسپوليسي شدم، چون خوش‌سيما استقلالي بود؛ من از مسعود كيميايي متنفر شدم و عاشق بيضايي شدم چون اين پسره عشق قيصر و چاقوهاي زنجاني كيميايي بود. به همين دليل هم از تيم ملي ايتاليا حالم به هم مي‌خوره و هر وقت فوتبال بازي مي‌كرديم من مي‌رفتم هافبك وسط يا فوروارد، چون خوش‌سيما كه برعكس اسم زنگي‌شو كافور گذاشته بودند هميشه تو پست دفاع بازي مي‌كرد. خانواده دوست اجباري البته بنيه مالي خيلي ضعيفي داشت و ريشه‌هاي عقده‌هاي اونو من به اين موضوع ربط مي‌دم. اين دوست كذايي كه اميدوارم هرجا هست در كارش موفق باشه، آدم خالي‌بندي بود و از همون كلاس اول خالي‌هاي بزرگ مي‌بست؛ مثلا مي‌گفت تابستون قراره بره كاليفرنيا پيش بابابزرگش كه بعدا مي‌ديديم تو پارك بيسيم و تو جوب‌هاي محل داره ولچرخ(!) مي‌زنه. مي‌گفت شكورزاده(يكي از بازيكناي تخمي اون زمان استقلال) شوهرخواهرشه، درحالي كه اصلا خواهر نداشت. يه‌كم كه بزرگتر شد، رفت سمت رمان خوندن و ادبيات عشقي زرد و «ر.اعتمادي» و «شهين و ديگران» و اين‌جور رمان‌هاي آبكي. هر رماني كه مي‌خوند، خودشو مي‌ذاشت جاي قهرمان داستان و به‌اصطلاح همذات‌پنداري مي‌كرد. خلاصه، تو خيالش با همه دختراي نوجوان محل دوست بود و ادعا مي‌كرد باهاشون رابطه تنگاتنگ(!) داره. منم مجبور بودم با خالي‌بندي‌ها و عقده‌هاي فروخورده و فرونخورده‌اش ارتباط برقرار كنم.
سال چهارم دبيرستان بوديم، يه‌روز بعد از 12سال خانم صياد رو كه تو عكس به شكل بي‌حجاب مي‌بينيد، تو ميدون خراسون ديديم. با ترس از اينكه فكر نكنه يه‌وقت مي‌خوايم مزاحمش بشيم، رفتيم جلو و بهش سلام كرديم و گفتيم ما رو مي‌شناسي؟ خيلي تحويل گرفت و هردومون رو به اسم شناخت. معلم خوبي بود، يادش به‌خير؛ فقط يه‌بار داشتم اداشو درمي‌آوردم، باهام برخورد فيزيكي نرمي كرد(از نوع براندازي نرم)! خيلي دوست دارم بازم خانم صياد رو ببينم و صدالبته علاقه‌مندم از وضعيت خوش‌سيما باخبر بشم و دعا مي‌كنيم الان براي خودش آدم موفقي شده باشه. الان معلم مهربون بنيامين رو مي‌بينم ياد خانم صياد مي‌افتم و براش آرزوي سلامتي مي‌كنم.


2- اين عكس مادر بچه‌ها(همسر گرامي) است. ايشون كه درست در مركز عكس تشريف دارند، اون موقع كلاس اول بودند. خودشون ادعا مي‌كنند كه بنيامين كاملا شبيه ايشونه و باباي بنيامين بي‌ريخته.


3- همين الان با ديدن اين عكس يه خاطره از بچگي‌هام يادم اومد. شكستگي روي ابرو رو كه الان مد شده، ما اون موقع كهنه كرده بوديم! يادمه يه بار داشتم راه مي‌رفتم و هر دو دستم تو جيبم بود كه يهو با صورت خوردم زمين. علامتش رو ابروي چپم هست. اصلا از همون زمان از زمان خودم جلو بودم(بعدا عقب افتادم)!

+تاریخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44 نویسنده محمدرضانصیری |

پريشب وقتي رسيدم خونه، ديدم 5تا قبض جديد اومده دم در. بعد از قبض‌هاي مربوط به بازيافت، اين دومين بار بود كه شهرداري دستش رو مي‌كرد توي جيب مردم. برگه عوارض نوسازي روي هم براي من كه نمي‌دونم كجامو نو كردم حدود 70هزار تومن آب مي‌خوره كه با قبوض بازيافت چيزي توي مايه‌هاي 100هزار تومن مي‌شه. اولين كاري كه بعد از ديدن اين قبض‌ها كردم اين بود كه يه فحش بلند و بالا و پدر‌و‌مادردار نثار شهرداري كردم و بعدش تصميم گرفتم در اولين سرمقاله‌اي كه براي ضميمه روزنامه متعلق به شهرداري مي‌نويسم، از اين قبض‌بازي‌ها انتقاد كنم، حتي اگه سوژه روز ما ربطي به اين موضوع نداشته باشه. اين شد كه مطلب زير كه قراره شنبه چاپ بشه رو براي زندگي نوشتم و دلم خنك شد، هرچند كه در بحث مربوط به قبض‌ها، قبض‌هاي صادرشده از طرف شهرداري سانسور شد:

شكم خالي، پُز عالي سرش نمي‌شود

حالِ غذا اصلا خوب نيست
محمدرضا نصيري
غذاي سالم كجا بود؟ بابا كه هنوز هم سر سوزن ذوقي دارد، خيلي وقت است كه ديگر دخلش به خرج همين يك تكه نان هم كفاف نمي‌دهد. بايد غذاي «سالم» بخوريم؛ «جاسم» ديگر غذا ندارد. شكم جاسم هم مثل پاهايش برهنه است. شب‌ها در اندرون جاسم خسته‌دل غوغاي برپاست و نور از چشم‌و‌چال‌اش مي‌زند بيرون، از بس كه اندرون را از طعام خالي مي‌دارد. شكم جاسم هميشه پابرهنه است، به همين دليل گاهي از دهانش بوي جوراب مي‌زند بيرون! جاسم به كيفيت غذا خيلي اهميت مي‌دهد و براي همين هيچ‌وقت حاضر نمي‌شود لب به گوشت و مرغ و ماهي و حتي تخم‌مرغ دانه‌اي 200توماني بزند كه دكترها مي‌گويند براي سلامتي جيب آدم ضرر دارد.
***
حال غذا اصلا خوب نيست. حال غذا دست خودش نيست؛ پاي غذا هم دست خودش نيست. در كتاب‌ها نوشته‌اند كه غذا چيز مفيد و خوشمزه‌اي است. غذا به سفره پا نمي‌دهد. سفره حال ندارد خالي، خالي پهن شود. طول غذا مهم نيست، عرض‌اش هم اهميتي ندارد. بايد براي قبض‌هاي آب و برق و گاز و تلفن و نوسازي و بازيافت سفره‌اي پهن كني. از گلوي خودت و زن و بچه‌ات بزن، اما اين قبض‌ها گناه دارند. موعد سررسيد چكي را كه براي تحصيل رايگان فرزندت به مدرسه داده‌اي فرا رسيد. فردا يادت باشد با پستچي قرار داري، پستچي اين‌روزها روزي دوبار در مي‌زند. يادت باشد قبض اكسيژن مصرفي ماه گذشته را از او تحويل بگيري. غذا را كي داده، كي گرفته؟ نمي‌بيني قبض را سر سفره‌ات آورده‌اند؟
***
اصولا غذا يا بايد سالم باشد يا خوشمزه. يعني اصلا امكان ندارد غذا هم به تو بچسبد و هم گوشت بشود بچسبد به بدنت. يا بيني‌ات را با دو انگشت بگيري و غذاي سالم بي‌مزه را از گلو پايين بدهي، يا يك‌وجب روغن روي غذاهاي چرب و چيل را به معناي واقعي كلمه بزني به بدن. البته اين دغدغه مرفهين بي‌درد است كه به خاطر مصرف غذاهاي پرچرب و پر گوشت و پرملات معمولا بعد از يك‌مدت درد مي‌زند به چند جاي‌شان؛ گشنه‌ها كه دغدغه سرشان نمي‌شود و نمي‌دانند دغدغه را بايد با كدام غين بنويسند. همين كه شكم‌شان سير شود، تمام دردهاي دنيا را فراموش مي‌كنند. شكم صاحب‌مرده هم با يك عدد نان سنگك 1200توماني و يك تكه پنير 1800توماني و چاي خارجي پر مي‌شود. شكم كه گرسنه باشد، ويتامين و كلسيم و امگا3 و اين سوسول‌بازي‌ها ديگر معنا ندارد. شكم كه خالي باشد، نه عشق توي كَتِ آدم مي‌رود، نه اخلاق و معرفت در رگ‌هاي بشر جاري مي‌شود. آن بنده خدايي هم كه گفت اندرون از طعام خالي دار- تا دراو نور معرفت بيني، در زمان خودش داشت براي صرفه‌جويي مردم تبليغ مي‌كرد. سنگ هم حتي در اوضاع اقتصادي اين‌روزها براي بستن به شكم ديگر صرف نمي‌كند. شكم خالي، پز عالي سرش نمي‌شود.

+تاریخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:55 نویسنده محمدرضانصیری

اين اولين عكسيه كه تو آتليه انداختم. گمونم كلاس اول ابتدايي بودم، يعني يكي دو سال قبل از انقلاب. يادش به خير، چه دوراني داشتيم قبل از انقلاب. شما كه عشق و حال نكرديد! البته تنها عشق و حال من در دوران قبل از انقلاب برمي‌گرده به يكي دو تا فيلم تو سينما كه با بابم مي‌رفتم و چون باباهه تا فيلم شروع مي‌شد، مي‌زد توي گوش خواب، من تونستم لذت فيلم صحنه‌دار تو سينما رو تجربه كنم. الان كه به خاطر حساسيت همسر گرامي كانال فشن كه بخوره توي سرمون حتي جرات نداريم مثلا شوي مدونا نگاه كنيم. سريع واسه آدم حرف درمي‌آره كه اين يارو مدونا عشق دوران نوجوونيت بوده و باهاش سر و سري داري و اين حرف‌ها.
داشتم مي‌گفتم كه اين اولين عكس 3 در چهارم بود. دوميش رو هم مي‌تونيد در انتهاي همين پست ببينيد. تكرار اين دو عكس رو هم مي‌تونيد ساعت 10و40دقيقه فرداشب از طريق همين وبلاگ تماشا كنيد( البته به چشم برادري).
هر دو عكس رو با خواهر بزرگم كه 11سال از من بزرگتره، رفتيم عكاسي انداختيم. خداييش معصوميت صاحب اين عكس رو حال مي‌كنيد؟ البته زبانم لال، اين معصوميت از جنس از دست رفته‌اش نيست؛ چون زمان ما هم اصغرقاتل كه بچه محلمون بود، عمرشو داده بود به اموات شما و هم بازداشتگاه كهريزك هنوز اختراع نشده بود. خلاصه اين دو تا عكس رو براي اين گذاشتم بگم كه ما هم يه موقع بچه بوديم، نفهم بوديم و از اين حرف‌ها... ولي هيچ‌وقت به بابا يا مامان‌مون حسادت نمي‌كرديم؛ برعكس اين بنيامين كه چشم نداره ببينه با مامانش با مهربوني رفتار مي‌كنم و از دعواي بين ما بيشتر استقبال مي‌كنه. ما كه تو خونه جرات نمي‌كنيم غير از بنيامين به هيچ تنابنده ديگه‌اي محبت كنيم. بدجوري رو باباش تعصب داره!


+تاریخ شنبه 25 مهر1388ساعت 13:19 نویسنده محمدرضانصیری |

1- اين روزا رسانه‌هاي دولتي مثل تلويزيون و فارس و بقيه دوره افتادند و گير سه پيچ دادند كه الا و بلا داربي تهران تباني نبود. با اينكه شديدا معتقدم داربي اين ان و گه‌ها نمي‌تونه تباني باشه، كم‌كم دارم به شك مي‌افتم كه تو اصرار اينا حتما يه حكمتي هست.

2- اتفاقات بعد از داربي نشون داد كه جنبش سبز چقدر مي‌تونه در اتحاد و همدلي مردم تاثير بذاره. ورزشگاه آزادي خودش اعلام كرد كه اين دفعه حتي به يك صندلي هم خسارت وارد نشد. واقعا حيفه كه از اين جنبش استفاده نشه. حتي حكومت هم مي‌تونه با قرباني كردن يه عده مثل وزارت كشور يا حتي رييس دولت از جنبش دلجويي كنه و تا سالها از حمايت مردمي بيمه بشه، حتي اگه واقعا و از صميم قلب بعضي‌ها معتقد باشند كه تقلبي نشده و سبزها از بيگانه (كه البته الان همه‌شون خودي شدند) خط مي‌گرفتند، هنوز هم مي‌شه با هزينه‌هايي پايين از حمايت اين جنبش برخوردار شد.

3- بچه رو فرستاديم مدرسه كه علم ياد بگيره، اصطلاحات لاتي ورداشته آورده خونه. صبح بهش مي‌گيم پاشو مدرسه‌ات دير مي‌شه، جواب مي‌ده: «جون مادرت بذار يه چُسه بخوابم»! فردا پس‌فردا فحش خوارمادر تحويل‌مون نده، شانس آورديم (هرچند كه يكي دوتا فحش كشدار رو از خودم پشت فرمون ياد گرفت)...

4- بنيامين بهم زنگ زده مي‌گه: «حقود(يعني حقوق)تو گرفتي؟» وقتي بهش توضيح مي‌دم كه فردا حقوق‌مونو مي‌دن، داد مي‌زنه: «فردا حال ندارم!» آدم سگ بشه از زن و بچه‌اش پول قرض نگيره.

+تاریخ سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:51 نویسنده محمدرضانصیری |


اين عكس جووني‌هاي مارادونا نيست. به گيرنده هيچ جاتون دست نزنيد. مطلب زير سرمقاله چهارشنبه ضميمه زندگي همشهريه. قبلا يه بار اين مطلب تو وبلاگ كار شده. براي مطبوعاتي كردنش مجبور به كمي دستكاري شدم. اگه كهنه است به بزرگي خودتون ببخشيد:


پیرم را در‌نیاور پسرم!
محمدرضا نصيري
پیر مي‌شوم و هافهافو و تو جواني‌هاي پدر را يادت نمي‌آيد و به تيپ دوران جواني من در عكس‌هاي قديمي مي‌گويي خز و خيل! صدايت را رويم بلند مي‌كني، به اين بهانه كه گوش‌هايم كمي سنگين شده. پسرم، من خودم ذغال‌فروشم، بساط اين تكه ذغال را جاي ديگري پهن كن!
ببین، پسرم! الان تو داری کم‌کم 5ساله می‌شوی و پيش خودت فكر مي‌كني كه براي خودت مردي شدي و گاهي وقت‌ها به ريش‌تراش من ناخنكي هم مي‌زني و با خلال دندان اداي سيگار كشيدن را درمي‌آوري. راستي، فکر کردی چی؟ هنوز بلد نیستی حرف «ر» را خوب تلفظ کنی. به قیمه می‌گويی «قورمه‌سبزی نارنجی»! هنوز به یخچال می‌گويی «یخشویی»!
فکر کردی من خرم؟ چون این همه قربان‌صدقه‌ات می‌روم و دست‌و‌پاي بلورين‌ات را تحسين مي‌كنم، به تو محتاجم؟ همین الانش هم خودم نصف شب‌ها سرپايت می‌گیرم. وقتی توی ماشین خوابیدی، مثل یك وزنه‌بردار تا توی خانه و تخت‌خوابت زحمت حمالي‌ات را می‌کشم.
پسرم، یادت باشد که من الان از تو خیلی قوی‌ترم، باهوش‌ترم، باسوادترم، توی کارم برای خودم خري(كسي) هستم. تو هنوز دوزار سواد نداری، اما من قبل از 3‌برابر سن تو لیسانس گرفتم.
این هم تعدادی از سوتی‌های الان تو که من و مامانت با بزرگواری خاصی از آن‌ها به شیرین‌زبانی تعبیر می‌کنیم: قشباق(به‌جای بشقاب)‌، گوشبوق‌(به‌جای گوشتکوب) ، دتکُر (به‌جای واژه غربی و نامانوس دکتر) و تصافوت(به‌جای تصادف که لابد به معنی تصادف منجر به فوت) و...
لامصب، تو هنوز گاهی اوقات اسم پیتزا و پیاز را با هم قاطی می‌کنی‌(نذار بگم که بعضی وقت‌ها تو رختخوابت بارون می‌آد!)
فرزندم، عسلم، پسرم، دلبندم... آخه تو بی‌خود می‌کنی وقتی من پیر شدم و مثلا به دیوار گفتم «دیفال»، مسخره‌ام کنی. بی‌جا می‌کنی وقتی بابای پیرت دچار بی‌اختیاری ادرار شد، سرش غر بزنی. وقتی نان می‌آوری سر سفره، منت نمی‌گذاری، فهمیدی؟
به‌هر‌حال، یادت باشد من هم یك روز مو داشتم، دندان‌ها و چهارستون بدنم سالم بود، دستم به دهنم می‌رسید، به تو پول توجيبي مي‌دادم، بچه‌ها را روی پر قو بزرگ می‌کردم و نمی‌گذاشتم آب توي دلت تکان بخورد. يادت باشد اين بابا بود كه آب داد و نان داد و جواني‌اش را به پايت داد. من اگر دچار آلزايمر نشوم، هيچ‌وقت اين‌ها را يادم نمي‌رود؛ تو هم هيچ‌وقت خودت را به آلزايمر نزن...



+تاریخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 17:20 نویسنده محمدرضانصیری |

هيچ‌وقت مرئوس خوبي نبودم. براي همين با اينكه بيشتر وقت‌ها از جمله در دوران دانشگاه شاگرد اول و بچه درسخون بودم، هميشه با معلم و ناظم و استاد و مافوقم در محل كار مشكل داشتم. دوست ندارم كسي بهم دستور بده، حتي دستورهاي خوب؛ مثلا دستور بده كه مريضي‌ام خوب بشه. يادم مي‌آد حتي با اينكه خودم قرآن و عربي تو مسجد درس مي‌دادم با معلم امور تربيتي‌مون هميشه كل‌كل و مشكل داشتم. يه سال تو مدرسه راهنمايي با معلم زبان چند ماه قهر بودم و تو همون دوره وسط موهام چهارراه درست كردند و من چند هفته تا موهام بلند بشه، همون شكلي مي‌رفتم مدرسه. هيچ‌وقت بچه شري نبودم كه مثلا از ديوار راست بالا برم يا پونس بذارم زير همكلاسي‌ها. شيطنت‌هام بيشتر به متلك سر كلاس درس خلاصه مي‌شد، اما خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم بچه ناراحتي بودم كه حرف زور حتي اگه حرف حساب هم بود تو كتم نمي‌رفت. كلاس دوم ابتدايي چند ماه قبل از 22بهمن 57 به اين دليل كه حاضر نشدم سرود شاهنشاهي رو سر صف بخونم، از ناظم سيلي خوردم. (همون شد كه رژيم عوض شد!) بعدها سر صف حال نمي‌كردم صلوات بفرستم، با اينكه خودم قاري قرآن تو مدرسه بودم. وقتي كسي براي سخنراني مي‌اومد و بچه‌ها شعار مي‌دادند صل علي محمد يار امام خوش آمد، من با صداي بلند مي‌گفتم: صل علي محمد و آل محمد! با مدير دبيرستان بحث بيخودي مي‌كردم و كفرش رو درمي‌آوردم. روز اول دبيرستان به خاطر اينكه در جواب مدير كه پرسيده بود چرا موهامو نزدم، گفتم خودت چرا نزدي، يه دل سير كتك خوردم. روز بعدش مدير مدرسه‌مون سرشو با نمره چهار تراشيد. يه بار هم از دستم گريه كرد كه آرزو مي‌كنم ازم كينه‌اي به دل نداشته باشه.

توي سال دوم دانشگاه يكي از استادها كه خانم هم بود به من گفت از اين به بعد يا جاي من تو اين كلاسه يا جاي تو و منم بهش گفتم خوش اومدي! يه استاد ديگه‌ام بهم گفت مرتد و يه‌بار كه به رييس دانشكده گفتم عجب آدم احمقيه، نزديك بود از تحصيل معلق بشم. اينا رو گفتم كه گفته باشم بنيامين پدرسوخته هم به خودم رفته و زير بار حرف زور خود من هم حتي نمي‌ره. پارسال كه مي‌فرستاديمش كلاس تكواندو، يه‌بار به خاطر اينكه استادش بهش گفت وقتي مي‌خواي از كلاس بري بايد اجازه بگيري، ديگه حال نكرد بره تكواندو. تو مهدكودك هم نمي‌دونم مربي‌شون چه جسارتي در شان آقازاده بنده روا كرد كه بنيامين از هرچي مهدكودك متنفر و متواري شد. الان نگران اينم كه يه‌وقت با توپ‌و‌تشر معلم يا ناظمش از مدرسه زده نشه. امروز صبح كه بيدارش كردم براي رفتن به مدرسه، جواب داد ولم كن، حال ندارم، خسته‌ام. ولي وقتي ازش مي‌پرسم از مدرسه خوشش مي‌آد يا نه، فعلا جواب منفي نمي‌ده. فقط اميدوارم از مدرسه سير نشه. شمام دعا كنيد؛ چون امروز مي‌گفت مي‌خوام بي‌سواد بمونم. البته فكر كنم مي‌خواست سربه‌سرم بذاره. پدرسوخته خيلي شوخ طبعه؛ مثلا وقتي يه غذا رو كه دوست نداره بهش مي‌گم بخور، مقويه، مي‌گه: نه، مضعيفه!!


تو ادامه مطلب،  نوشته اخيرم تو همشهري چههرشنبه رو درباره پاييز گذاشتم، با اين تيتر:
...و چرا در قفس هيچكسي پاييز نيست؟


ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 17:59 نویسنده محمدرضانصیری |

اينم عكس يكي از 15 ميليون دانش‌آموز امسال. زمان ما براي تحقيرمون تو مدرسه وادارمون مي‌كردند كچل كنيم. الان ديگه به مو مثل اينكه كاري ندارند و با استفاده از اين جور روپوش‌هاي مسخره كه بچه رو شبيه كارگرهاي چلوكبابي و گارسن‌ها مي‌كنه، در راستاي تحقير دانش‌آموز ارضا مي‌شن. نفر پشت سري بنيامين، بچه دخترعمه مادرشه كه قراره نقش باديگاردش رو تو مدرسه به عهده بگيره. اين پسره ريزه ميزه براي خودش يه پا بچه شره و از مدرسه قبلي اخراج شده. با همين جثه كوچيك همين روزا به تيم ملي تكواندو نونهالان دعوت مي‌شه. براي اينكه هواي بنيامين رو تو مدرسه داشته باشه، گزينه مناسبيه. البته به نظر من اين پسره –ايمان- بايد هواي بقيه بچه‌ها رو در برابر بنيامين داشته باشه! نمي‌دونم بنيامين چرا تو اين چند وقته يهويي اينقدر بزرگ و جنتلمن شد. اميدوارم با همين درس و مدرسه آدم بشه و براي آدم شدن نيازي به سربازي و دانشگاه اوين و از اين‌جور كارخانه‌هاي آدم‌سازي نداشته باشه!

+تاریخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:58 نویسنده محمدرضانصیری |

اطلاعيه اخير پليس در راستاي مبارزه با خوش تيپي رو حتما ديديد كه مي‌گه: «فروش انواع لباس مارك‌دار غربي ممنوع... استفاده تحريك‌آميز از مانكن ممنوع، قرار دادن پاپيون و كراوات در معرض ديد ممنوع... مانکن ها نباید سر داشته باشند و یا حداکثر می توانند نصف سر را داشته باشند (اصولا مانكن اگه سر نداشته باشه، مردها رو تحريك نمي‌كنه)و...» خب ما بايد چي كار كنيم كه بعضي آقايون ارزشي با ديدن كراوات هم تحريك جنسي مي‌شن و مانكن هم براشون مصداق تبرجه. مصداق رو بي‌زحمت روشن‌تر بيان كنيد. پوتين بلند زنانه تحرك برانگيزه، موي مصنوعي رنگ‌ساژ شده توي ويترين دين آدم رو به باد مي‌ده، كراوات و پاپيون رو حتما بايد از توي پستو به مردم فروخت و احتياط واجب اونه كه مشتري جنس رو نديد بخره، مانكن‌ها حق لبخند زدن ندارند، علامت برندهاي معروف خارجي نبايد روي لباس درج بشه تا يه وقت دين مردم به باد فنا نره. چرا اين مانكن‌ها دست از سر آدم برنمي‌دارند و اين همه تو ويترين‌ها از جوون مردم دلبري مي‌كنند؟ به نظر من همه مانكن‌ها رو بايد سنگسار كرد!

اينم تصوير يك عده مانكن ارزشي كه حجب و حياشون منو كشته. اميدوارم ماموران محترم اماكن با ديدن اين مانكن‌هاي سياه سوخته تحريك نشن و شب تحريك نشده سر به بالين بذارن!!

+تاریخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:57 نویسنده محمدرضانصیری |