|
این یک وبلاگ شخصی است،لطفا قبل از ورود یالا بگویید...اینجا خانواده نشسته |
|
|
![]() ![]()
+تاریخ سه شنبه 17 آذر1388ساعت 10:37
نویسنده محمدرضانصیری
|
كارت بنزينم بر اي دومين بار گم شد. اين دفعه ديگه خودم شخصا گمش كردم. كارت ماشينم هم نزديك يك ساله كه گم شده و از طريق اين وبلاگ اعلام ميكنم كه اين دو كارت از درجه اعتبار ساقط هستند و اگه يه نفر با اين كارتها بره مثلا زن بگيره يا حواله يخچال از بسيج بگيره، بنده پاسخگو نخواهم بود. زورم ميآد برم دنبال كارهاي ماشين. از اون آدماي تنبلي هستم كه براي پيگيري كارهاشون بايد يه مباشر يا راننده و كنيز(!) استخدام كنند، در عين حالي كه خودشونم پول ندارند و از ديگران پيشنهاد نوكري دريافت ميكنند. اگه تو زندگيم آدم تنبلي نبودم تاحالا به خيلي چيزا رسيده بودم. هيچوقت براي رسيدن به چيزي تلاش نكردم و همه چيز برام خودبهخود پيش اومدند. همين سيستم فراخي يكي از اعضاي بدن باعث شد كه هيچوقت جدي دنبال فوتبال و بقيه چيزايي كه توشون استعداد داشتم، نرم. الان كه اين چيزا رو مينويسم، دارم از خودم خجالت ميكشم. اين خجالت منم همه رو كشته. هميشه دوست دارم همهچي رو روال باشه و اتفاق خارج از عرف برام پيش نياد. براي همين هم بود كه حدود ۱۲-۱۰ سال پيش وقتي يكي از رفقاي صميمي باعث شد حدود يك ميليون و ششصد تومن بدهيشو به بانك پرداخت كنم و گذاشت و رفت، حال نداشتم برم دنبال پولم و گفتم كه اين ضرر، هزينه رفاقتم بود. حالا بعد از اون همه سال همون رفيق پيداش شده و ميخواد همهچي رو جبران كنه، در حالي كه هنوز اصل پولم رو برنگردونده. ۱۲ سال قبل با اين پول ميشد يه ماشين خريد و الان ۱،۶۰۰ميليون پول بيمه و صافكاري و تعميرات ماشينم نميشه. آخ اگه اينقدر تنبل و بيتفاوت نسبت به مسايل نبودم، تاحالا ببينيد چه پخ بزرگي شده بودم، در حالي كه الان هيچ پخي نيستم و همون آقايي كه قبلا بودم هستم!
+تاریخ دوشنبه 16 آذر1388ساعت 11:56
نویسنده محمدرضانصیری
هر وقت ما ميآيم كار حسنه بكنيم، برامون شر ميشه. قديما يادمه يهبار ميخواستم يه پيرزنه رو كول كنم ببرمش اون طرف خيابون كه طرف فكر كرد كيفش رو ميخوام بزنم يا نظر سوء بهش دارم و شروع كرد به دري وري گفتن. حالا هم كه ميخوايم ذكات ماشينمون رو با سوار كردن پيادهها بديم، بازم بعضيا(بعضي از همسران گرامي) برامون حرف در ميآرن. پريروز همون بعضيا بهمون توپيدند كه: «فلان فلان نشده، خانوم سوار ميكني؟ خودم تو ماشين يه روژلب ديدم.» روژلبي كه ايشون با چشم غيرمسلح ديد و يهدستي زد كه تو ماشين ما جا مونده، يك عينك آفتابي پيرزنانه بود كه تو سر سگ هم بزني(اگه سگ جووني باشه) حاضر نميشه اونو به چشماش بزنه. بعدش بهم نصيحت كرد كه هر خري رو سوار ماشين نكنم. آخه كدوم خري حاضر ميشه اين همه ماشين مدل بالا رو ول كنه و بپره تو لگن خاصره(!) ما؟
+تاریخ یکشنبه 8 آذر1388ساعت 9:30
نویسنده محمدرضانصیری
|
بعد از يك سال تموم و تحمل همه فتوادهندهها و اساتيد تاريخ مطبوعات، اولين شماره همشهري ورزشي مثل پدرمون دراومد. آپولو هوا ميكرديم، بوالله راحتتر بود. فقط مونده بود دربون همشهري هم ازمون غلط ديكته بگيره. يكي از اساتيد مطبوعات غلطي كه ازمون گرفت اين بود كه روتيتر و زيرتيتر طبق قاعده نبايد باهم استفاده بشن. ما كه تو روزنامهنگاري سواد قرآني داريم و به مكتب نرفتيم و خط ننوشتيم، ولي خداوكيلي اين هم ايراده كه به ما ميگيرند؟ يه روز ميگفتند ابروش كجه، يهروز از چشم لوچمون ايراد ميگرفتند. به هر حال اين گوساله رو زاييديم و حالا بايد به يه گاو پروار تبديلش كنيم و آمادگي اينو داريم كه دل ما كه صاحابش باشيم، آب بشه. البته اين مجله صد تا صاحاب و ننه بابا داره و براي مجله درآوردن حتي ننه هم به بابا اينقدر جواب پس نميده. شماره يك تماشاگر رو اگه ديديد، نظر مثبتتون(!) رو بگيد.
+تاریخ چهارشنبه 27 آبان1388ساعت 10:41
نویسنده محمدرضانصیری
|
اينكه چند وقته اين وبلاگ آپ نميشه، دليل داره و اينطوري نيست كه ما براي قربون صدقه بنيامين رفتن نيازي به سوژه و حال و حوصله و بهانه داشته باشيم. از وقتي كه طرح گشتزني اينترنتي به وظايف پليس زحمتكش اضافه شده، آدم جرات نميكنه پاشو بذاره تو اينترنت. همينجوري داري واسه خودت تو اينترنت رد ميشي يهو ميبيني چراغ قوه انداختند تو صورتت و ازت مدارك و كارت شناسايي ميخوان يا ميپرسند كه اين خانمه كه تو ليست پيوندهات گذاشتي، چه نسبتي باهات داره. اصلا خيلي حال ميكنم با پليس كه حسابي اهل گشت و گذاره و حوصله نداره يه گوشه بشينه نون و ماستش رو بخوره. آقاپليسه فقط مونده براي تنبون ما هم گشت بذاره. تو خيابون و مدرسه و اداره و استاديوم كه زحمت كشيدند براي مردم دوربين مخفي كار گذاشتند كه همين جا از همكاران خوبشون در امپكس و نودال و گروه خانواده محترم رجبي جا داره كمال تشكر رو داشته باشيم، ديگه اقلا تو وبلاگ شخصي خودمون، تو حريم لامصب خصوصي خودمون بذاريد راحت باشيم. آدم جرات نميكنه تو حريم خصوصي مجازي خودش پاهاشو دراز كنه. چه خبره؟ از چي ميترسيد برادرا؟ حالا شانس آورديم كه خودشون هم به اينترنت احتياج دارند، وگرنه از بيخ و بن ريشه اين اينترنت از خدا بيخبر رو ميكندند. به هر حال، من مدت هاست كه حتي تو دستشويي خونه هم احساس امنيت نميكنم و همهاش فكر ميكنم يكي از برادران ايست بازرسي داره تو ماتحت آدم رو هم چك ميكنه و هر لحظه ممكنه گير بده كه چرا 24ساعت قبل از اين كار بزرگي كه داري ميكني، مثلا مشروب زهرمار كردي! راستش، چند وقته به بچه خودم هم مشكوك شدم كه نكنه نقش بپاي منو بازي ميكنه و قراره هر كاري كه ميكنم رو گزارش بده! البته بنيامين از طرف مادرش ماموريت دائمي داره كه مخصوصا در روزهايي كه با من ميآد سركار راپورت كارهامو به والده آقابنيامين بده.
+تاریخ شنبه 23 آبان1388ساعت 13:13
نویسنده محمدرضانصیری
|
ضميمه زندگي همشهري به تاريخ پيوست. مدتيه داريم دوباره و سهباره روي مجله همشهري ورزشي كار ميكنيم و بهاصطلاح خودمون داريم ورزشي درميآريم. هي بايد پيش اساتيد درس پس بدهيم و ديكته ما رو چند كارشناس كاركشته كه خودم نميدونم كارشون كجا كشته شده، تصحيح كنند و ازمون اين آخر عمري غلط بگيرند. تاحالا فكر كنم اين پنجمين پيششمارهايه كه داريم درميآريم. كلا كار خيلي فرسايشي شده، چون هزار تا صاحاب داره و صد تا مجتهد و مفتي بايد درباره عملكرد مون اظهار نظر كنند. ننه براي بابا انقدر سختگيري نميكنه! گفتم همشهري زندگي، يادم افتاد كه اين آخرين يادداشتم تو آخرين ضميمهاي كه چاپ نشد، داره بيات ميشه، پيش خودم گفتم اين مطلب رو از طريق اين تريبون براي آيندگان به يادگار بذارم تا يهوقت لال از دنيا نرم. اين آخرين غرغر من در چارچوب سرمقالههاي ضميمه زندگي بود. اگه مجله ورزشيمون هم درنياد، بايد كنار دست ميثم زمانآبادي اينا دبيري تحريريه آبدارخونه رو به عهده بگيرم يا به فكر يه جا و يه چالش جديد باشم. خودم بعد از يكسال استراحت طلبه شدم يه روزنامه ورزشي جديد راه بندازم. كسي براي زمين لالايي نميخواند؟
+تاریخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:59
نویسنده محمدرضانصیری
|
اين مطلب به مناسبت تولد امام رضا نوشته شد و البته با جرح و تعديل در ستون سرمقاله ضميمه زندگي همشهري چاپ شد. از صبح تاحالا تلفنهاي زيادي از طرف خوانندهها داشتيم كه حتي تا مرز تهديد صاحب اين قلم هم پيش رفتند. خود كسي كه اين مطلب رو تو همشهري تاييد كرد هم اعتقاد داشت اين نوشته وهن امام است. خودم چنين برداشتي ندارم و متوجه نميشوم كه چطور ميشود با چنين كلماتي يك امام را مورد وهن قرار داد. به هر حال، اميدوارم برداشتهاي منفي درباره اين نوشته ختم به خير شود.
+تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:55
نویسنده محمدرضانصیری
|
2- اين عكس مادر بچهها(همسر گرامي) است. ايشون كه درست در مركز عكس تشريف دارند، اون موقع كلاس اول بودند. خودشون ادعا ميكنند كه بنيامين كاملا شبيه ايشونه و باباي بنيامين بيريخته.
3- همين الان با ديدن اين عكس يه خاطره از بچگيهام يادم اومد. شكستگي روي ابرو رو كه الان مد شده، ما اون موقع كهنه كرده بوديم! يادمه يه بار داشتم راه ميرفتم و هر دو دستم تو جيبم بود كه يهو با صورت خوردم زمين. علامتش رو ابروي چپم هست. اصلا از همون زمان از زمان خودم جلو بودم(بعدا عقب افتادم)!
+تاریخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44
نویسنده محمدرضانصیری
|
پريشب وقتي رسيدم خونه، ديدم 5تا قبض جديد اومده دم در. بعد از قبضهاي مربوط به بازيافت، اين دومين بار بود كه شهرداري دستش رو ميكرد توي جيب مردم. برگه عوارض نوسازي روي هم براي من كه نميدونم كجامو نو كردم حدود 70هزار تومن آب ميخوره كه با قبوض بازيافت چيزي توي مايههاي 100هزار تومن ميشه. اولين كاري كه بعد از ديدن اين قبضها كردم اين بود كه يه فحش بلند و بالا و پدرومادردار نثار شهرداري كردم و بعدش تصميم گرفتم در اولين سرمقالهاي كه براي ضميمه روزنامه متعلق به شهرداري مينويسم، از اين قبضبازيها انتقاد كنم، حتي اگه سوژه روز ما ربطي به اين موضوع نداشته باشه. اين شد كه مطلب زير كه قراره شنبه چاپ بشه رو براي زندگي نوشتم و دلم خنك شد، هرچند كه در بحث مربوط به قبضها، قبضهاي صادرشده از طرف شهرداري سانسور شد: شكم خالي، پُز عالي سرش نميشود حالِ غذا اصلا خوب نيست
+تاریخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:55
نویسنده محمدرضانصیری
اين اولين عكسيه كه تو آتليه انداختم. گمونم كلاس اول ابتدايي بودم، يعني يكي دو سال قبل از انقلاب. يادش به خير، چه دوراني داشتيم قبل از انقلاب. شما كه عشق و حال نكرديد! البته تنها عشق و حال من در دوران قبل از انقلاب برميگرده به يكي دو تا فيلم تو سينما كه با بابم ميرفتم و چون باباهه تا فيلم شروع ميشد، ميزد توي گوش خواب، من تونستم لذت فيلم صحنهدار تو سينما رو تجربه كنم. الان كه به خاطر حساسيت همسر گرامي كانال فشن كه بخوره توي سرمون حتي جرات نداريم مثلا شوي مدونا نگاه كنيم. سريع واسه آدم حرف درميآره كه اين يارو مدونا عشق دوران نوجوونيت بوده و باهاش سر و سري داري و اين حرفها.
+تاریخ شنبه 25 مهر1388ساعت 13:19
نویسنده محمدرضانصیری
|
1- اين روزا رسانههاي دولتي مثل تلويزيون و فارس و بقيه دوره افتادند و گير سه پيچ دادند كه الا و بلا داربي تهران تباني نبود. با اينكه شديدا معتقدم داربي اين ان و گهها نميتونه تباني باشه، كمكم دارم به شك ميافتم كه تو اصرار اينا حتما يه حكمتي هست. 2- اتفاقات بعد از داربي نشون داد كه جنبش سبز چقدر ميتونه در اتحاد و همدلي مردم تاثير بذاره. ورزشگاه آزادي خودش اعلام كرد كه اين دفعه حتي به يك صندلي هم خسارت وارد نشد. واقعا حيفه كه از اين جنبش استفاده نشه. حتي حكومت هم ميتونه با قرباني كردن يه عده مثل وزارت كشور يا حتي رييس دولت از جنبش دلجويي كنه و تا سالها از حمايت مردمي بيمه بشه، حتي اگه واقعا و از صميم قلب بعضيها معتقد باشند كه تقلبي نشده و سبزها از بيگانه (كه البته الان همهشون خودي شدند) خط ميگرفتند، هنوز هم ميشه با هزينههايي پايين از حمايت اين جنبش برخوردار شد. 3- بچه رو فرستاديم مدرسه كه علم ياد بگيره، اصطلاحات لاتي ورداشته آورده خونه. صبح بهش ميگيم پاشو مدرسهات دير ميشه، جواب ميده: «جون مادرت بذار يه چُسه بخوابم»! فردا پسفردا فحش خوارمادر تحويلمون نده، شانس آورديم (هرچند كه يكي دوتا فحش كشدار رو از خودم پشت فرمون ياد گرفت)... 4- بنيامين بهم زنگ زده ميگه: «حقود(يعني حقوق)تو گرفتي؟» وقتي بهش توضيح ميدم كه فردا حقوقمونو ميدن، داد ميزنه: «فردا حال ندارم!» آدم سگ بشه از زن و بچهاش پول قرض نگيره.
+تاریخ سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:51
نویسنده محمدرضانصیری
|
اين عكس جوونيهاي مارادونا نيست. به گيرنده هيچ جاتون دست نزنيد. مطلب زير سرمقاله چهارشنبه ضميمه زندگي همشهريه. قبلا يه بار اين مطلب تو وبلاگ كار شده. براي مطبوعاتي كردنش مجبور به كمي دستكاري شدم. اگه كهنه است به بزرگي خودتون ببخشيد: پیرم را درنیاور پسرم! محمدرضا نصيري پیر ميشوم و هافهافو و تو جوانيهاي پدر را يادت نميآيد و به تيپ دوران جواني من در عكسهاي قديمي ميگويي خز و خيل! صدايت را رويم بلند ميكني، به اين بهانه كه گوشهايم كمي سنگين شده. پسرم، من خودم ذغالفروشم، بساط اين تكه ذغال را جاي ديگري پهن كن! ببین، پسرم! الان تو داری کمکم 5ساله میشوی و پيش خودت فكر ميكني كه براي خودت مردي شدي و گاهي وقتها به ريشتراش من ناخنكي هم ميزني و با خلال دندان اداي سيگار كشيدن را درميآوري. راستي، فکر کردی چی؟ هنوز بلد نیستی حرف «ر» را خوب تلفظ کنی. به قیمه میگويی «قورمهسبزی نارنجی»! هنوز به یخچال میگويی «یخشویی»! فکر کردی من خرم؟ چون این همه قربانصدقهات میروم و دستوپاي بلورينات را تحسين ميكنم، به تو محتاجم؟ همین الانش هم خودم نصف شبها سرپايت میگیرم. وقتی توی ماشین خوابیدی، مثل یك وزنهبردار تا توی خانه و تختخوابت زحمت حماليات را میکشم. پسرم، یادت باشد که من الان از تو خیلی قویترم، باهوشترم، باسوادترم، توی کارم برای خودم خري(كسي) هستم. تو هنوز دوزار سواد نداری، اما من قبل از 3برابر سن تو لیسانس گرفتم. این هم تعدادی از سوتیهای الان تو که من و مامانت با بزرگواری خاصی از آنها به شیرینزبانی تعبیر میکنیم: قشباق(بهجای بشقاب)، گوشبوق(بهجای گوشتکوب) ، دتکُر (بهجای واژه غربی و نامانوس دکتر) و تصافوت(بهجای تصادف که لابد به معنی تصادف منجر به فوت) و... لامصب، تو هنوز گاهی اوقات اسم پیتزا و پیاز را با هم قاطی میکنی(نذار بگم که بعضی وقتها تو رختخوابت بارون میآد!) فرزندم، عسلم، پسرم، دلبندم... آخه تو بیخود میکنی وقتی من پیر شدم و مثلا به دیوار گفتم «دیفال»، مسخرهام کنی. بیجا میکنی وقتی بابای پیرت دچار بیاختیاری ادرار شد، سرش غر بزنی. وقتی نان میآوری سر سفره، منت نمیگذاری، فهمیدی؟ بههرحال، یادت باشد من هم یك روز مو داشتم، دندانها و چهارستون بدنم سالم بود، دستم به دهنم میرسید، به تو پول توجيبي ميدادم، بچهها را روی پر قو بزرگ میکردم و نمیگذاشتم آب توي دلت تکان بخورد. يادت باشد اين بابا بود كه آب داد و نان داد و جوانياش را به پايت داد. من اگر دچار آلزايمر نشوم، هيچوقت اينها را يادم نميرود؛ تو هم هيچوقت خودت را به آلزايمر نزن...
+تاریخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 17:20
نویسنده محمدرضانصیری
|
هيچوقت مرئوس خوبي نبودم. براي همين با اينكه بيشتر وقتها از جمله در دوران دانشگاه شاگرد اول و بچه درسخون بودم، هميشه با معلم و ناظم و استاد و مافوقم در محل كار مشكل داشتم. دوست ندارم كسي بهم دستور بده، حتي دستورهاي خوب؛ مثلا دستور بده كه مريضيام خوب بشه. يادم ميآد حتي با اينكه خودم قرآن و عربي تو مسجد درس ميدادم با معلم امور تربيتيمون هميشه كلكل و مشكل داشتم. يه سال تو مدرسه راهنمايي با معلم زبان چند ماه قهر بودم و تو همون دوره وسط موهام چهارراه درست كردند و من چند هفته تا موهام بلند بشه، همون شكلي ميرفتم مدرسه. هيچوقت بچه شري نبودم كه مثلا از ديوار راست بالا برم يا پونس بذارم زير همكلاسيها. شيطنتهام بيشتر به متلك سر كلاس درس خلاصه ميشد، اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم بچه ناراحتي بودم كه حرف زور حتي اگه حرف حساب هم بود تو كتم نميرفت. كلاس دوم ابتدايي چند ماه قبل از 22بهمن 57 به اين دليل كه حاضر نشدم سرود شاهنشاهي رو سر صف بخونم، از ناظم سيلي خوردم. (همون شد كه رژيم عوض شد!) بعدها سر صف حال نميكردم صلوات بفرستم، با اينكه خودم قاري قرآن تو مدرسه بودم. وقتي كسي براي سخنراني مياومد و بچهها شعار ميدادند صل علي محمد يار امام خوش آمد، من با صداي بلند ميگفتم: صل علي محمد و آل محمد! با مدير دبيرستان بحث بيخودي ميكردم و كفرش رو درميآوردم. روز اول دبيرستان به خاطر اينكه در جواب مدير كه پرسيده بود چرا موهامو نزدم، گفتم خودت چرا نزدي، يه دل سير كتك خوردم. روز بعدش مدير مدرسهمون سرشو با نمره چهار تراشيد. يه بار هم از دستم گريه كرد كه آرزو ميكنم ازم كينهاي به دل نداشته باشه. توي سال دوم دانشگاه يكي از استادها كه خانم هم بود به من گفت از اين به بعد يا جاي من تو اين كلاسه يا جاي تو و منم بهش گفتم خوش اومدي! يه استاد ديگهام بهم گفت مرتد و يهبار كه به رييس دانشكده گفتم عجب آدم احمقيه، نزديك بود از تحصيل معلق بشم. اينا رو گفتم كه گفته باشم بنيامين پدرسوخته هم به خودم رفته و زير بار حرف زور خود من هم حتي نميره. پارسال كه ميفرستاديمش كلاس تكواندو، يهبار به خاطر اينكه استادش بهش گفت وقتي ميخواي از كلاس بري بايد اجازه بگيري، ديگه حال نكرد بره تكواندو. تو مهدكودك هم نميدونم مربيشون چه جسارتي در شان آقازاده بنده روا كرد كه بنيامين از هرچي مهدكودك متنفر و متواري شد. الان نگران اينم كه يهوقت با توپوتشر معلم يا ناظمش از مدرسه زده نشه. امروز صبح كه بيدارش كردم براي رفتن به مدرسه، جواب داد ولم كن، حال ندارم، خستهام. ولي وقتي ازش ميپرسم از مدرسه خوشش ميآد يا نه، فعلا جواب منفي نميده. فقط اميدوارم از مدرسه سير نشه. شمام دعا كنيد؛ چون امروز ميگفت ميخوام بيسواد بمونم. البته فكر كنم ميخواست سربهسرم بذاره. پدرسوخته خيلي شوخ طبعه؛ مثلا وقتي يه غذا رو كه دوست نداره بهش ميگم بخور، مقويه، ميگه: نه، مضعيفه!! تو ادامه مطلب، نوشته اخيرم تو همشهري چههرشنبه رو درباره پاييز گذاشتم، با اين تيتر:
+تاریخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 17:59
نویسنده محمدرضانصیری
|
اينم عكس يكي از 15 ميليون دانشآموز امسال. زمان ما براي تحقيرمون تو مدرسه وادارمون ميكردند كچل كنيم. الان ديگه به مو مثل اينكه كاري ندارند و با استفاده از اين جور روپوشهاي مسخره كه بچه رو شبيه كارگرهاي چلوكبابي و گارسنها ميكنه، در راستاي تحقير دانشآموز ارضا ميشن. نفر پشت سري بنيامين، بچه دخترعمه مادرشه كه قراره نقش باديگاردش رو تو مدرسه به عهده بگيره. اين پسره ريزه ميزه براي خودش يه پا بچه شره و از مدرسه قبلي اخراج شده. با همين جثه كوچيك همين روزا به تيم ملي تكواندو نونهالان دعوت ميشه. براي اينكه هواي بنيامين رو تو مدرسه داشته باشه، گزينه مناسبيه. البته به نظر من اين پسره –ايمان- بايد هواي بقيه بچهها رو در برابر بنيامين داشته باشه! نميدونم بنيامين چرا تو اين چند وقته يهويي اينقدر بزرگ و جنتلمن شد. اميدوارم با همين درس و مدرسه آدم بشه و براي آدم شدن نيازي به سربازي و دانشگاه اوين و از اينجور كارخانههاي آدمسازي نداشته باشه!
+تاریخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:58
نویسنده محمدرضانصیری
|
اطلاعيه اخير پليس در راستاي مبارزه با خوش تيپي رو حتما ديديد كه ميگه: «فروش انواع لباس ماركدار غربي ممنوع... استفاده تحريكآميز از مانكن ممنوع، قرار دادن پاپيون و كراوات در معرض ديد ممنوع... مانکن ها نباید سر داشته باشند و یا حداکثر می توانند نصف سر را داشته باشند (اصولا مانكن اگه سر نداشته باشه، مردها رو تحريك نميكنه)و...» خب ما بايد چي كار كنيم كه بعضي آقايون ارزشي با ديدن كراوات هم تحريك جنسي ميشن و مانكن هم براشون مصداق تبرجه. مصداق رو بيزحمت روشنتر بيان كنيد. پوتين بلند زنانه تحرك برانگيزه، موي مصنوعي رنگساژ شده توي ويترين دين آدم رو به باد ميده، كراوات و پاپيون رو حتما بايد از توي پستو به مردم فروخت و احتياط واجب اونه كه مشتري جنس رو نديد بخره، مانكنها حق لبخند زدن ندارند، علامت برندهاي معروف خارجي نبايد روي لباس درج بشه تا يه وقت دين مردم به باد فنا نره. چرا اين مانكنها دست از سر آدم برنميدارند و اين همه تو ويترينها از جوون مردم دلبري ميكنند؟ به نظر من همه مانكنها رو بايد سنگسار كرد! اينم تصوير يك عده مانكن ارزشي كه حجب و حياشون منو كشته. اميدوارم ماموران محترم اماكن با ديدن اين مانكنهاي سياه سوخته تحريك نشن و شب تحريك نشده سر به بالين بذارن!!
+تاریخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:57
نویسنده محمدرضانصیری
|
|
|