تبليغاتX
خودنویسی

این یک وبلاگ شخصی است،لطفا قبل از ورود یالا بگویید...اینجا خانواده نشسته

ضميمه زندگي همشهري به تاريخ پيوست. مدتيه داريم دوباره و سه‌باره روي مجله همشهري ورزشي كار مي‌كنيم و به‌اصطلاح خودمون داريم ورزشي درمي‌آريم. هي بايد پيش اساتيد درس پس بدهيم و ديكته ما رو چند كارشناس كاركشته كه خودم نمي‌دونم كارشون كجا كشته شده، تصحيح كنند و ازمون اين آخر عمري غلط بگيرند. تاحالا فكر كنم اين پنجمين پيش‌شماره‌ايه كه داريم درمي‌آريم. كلا كار خيلي فرسايشي شده، چون هزار تا صاحاب داره و صد تا مجتهد و مفتي بايد درباره عملكرد مون اظهار نظر كنند. ننه براي بابا انقدر سختگيري نمي‌كنه! گفتم همشهري زندگي، يادم افتاد كه اين آخرين يادداشتم تو آخرين ضميمه‌اي كه چاپ نشد، داره بيات مي‌شه، پيش خودم گفتم اين مطلب رو از طريق اين تريبون براي آيندگان به يادگار بذارم تا يه‌وقت لال از دنيا نرم. اين آخرين غرغر من در چارچوب سرمقاله‌هاي ضميمه زندگي بود. اگه مجله ورزشي‌مون هم درنياد، بايد كنار دست ميثم زمان‌آبادي اينا دبيري تحريريه آبدارخونه رو به عهده بگيرم يا به فكر يه جا و يه چالش جديد باشم. خودم بعد از يك‌سال استراحت طلبه شدم يه روزنامه ورزشي جديد راه بندازم.


كسي براي زمين لالايي نمي‌خواند؟
محمدرضا نصيري
زمين خيلي وقت است كه حالش خوب نيست و حواس‌اش نيست. زمين مثل هوا اين‌روزها گيج مي‌زند. زمين مثل هوا آلوده است. زمين اين روزها همه‌اش غصه مي‌خورد و دربه‌در دنبال شانه‌اي مي‌گردد براي يك دل سير گريه كردن.
از وقتي هوا اشك‌هايش را از پايتخت دريغ كرده، زمين سرش را مي‌گذارد روي شانه‌هاي تهران و هاي‌هاي زار مي‌زند و ريشترريشتر هوار مي‌زند. زمين رازهاي زيادي را در خود جاي داده و دل نازك‌اش ديگر تاب اين‌همه راز را ندارد. زمين از وقتي كه آسفالت شده، ديگر «سنگ» صبور مردم نيست. درد دل و روده پايتخت‌نشينان روي دل زمين سنگيني مي‌كند.
مردم زمين مي‌خورند و زمين مردم را. چرخه زندگي بايد چرخ‌اش بچرخد. مردم وقتي دروغ مي‌گويند و آمار الكي به خورد خلق مي‌دهند، روي همين زمين دروغ مي‌گويند؛ وقتي ناحق مي‌خورند و ناحق مي‌برند، روي همين زمين مي‌خورند و مي‌برند. خب، زمين هم آدم است، دل‌اش از سنگ كه نيست! داد مظلوميت بدبخت، بيچاره‌ها فقط به هوا نمي‌رود كه، زمين هم از اين داد و بيداد سهمي دارد و ارث مي‌برد. هوا كه حق داشته باشد، سيل و صاعقه و سوراخ لايه اوزن به ملت تحويل بدهد، زمين هم به خودش حق مي‌دهد دق‌ودلي‌اش را سر خلايق خالي كند.
زمين تهران ديگر مثل سابق دل‌گُنده نيست و چيني نازك تنهايي‌اش مدام تَرَك برمي‌دارد. مدت‌هاست كه ديگر كسي نرم و آهسته سراغ‌اش نمي‌رود. زمين اين‌روزها روي هواست و روي پاي خودش بند نمي‌شود. شانه‌هاي شهر جان مي‌دهد براي يك هق‌هق درست و حسابي.
زلزله يك تلنگر است، يك سيلي داغ اما مهربانانه كه به خودت بيايي و به خاطر بياوري كه جان شيرين فقط به يك تكان يا يك صاعقه يا حتي غيراستاندارد بودن قسمتي از يك جاده و خيابان بند است. زمين ناگهان حواس‌اش پرت مي‌شود و تب مي‌كند و لرز مي‌كند و عطسه مي‌كند و سرفه مي‌كند و يادش مي‌رود كه صاف بنشيند سر جايش و به زندگي آرام‌اش برسد.
شهر روي گسل لالا كرده. گسل را كه بزني زمين، هوا مي‌رود و نمي‌داني تا كجا مي‌رود. ما از اول اين گسل را روي شهر نداشتيم؛ آن‌قدر روي زمين بساز و بفروش كرديم تا زمين به ما يك گسل قلقلي داد. زلزله گناه دارد، گناهي ندارد و تقصير خودش نيست. زمين كم‌طاقت و نازك‌نارنجي شده يا ما خيلي به خودمان و طبيعت سخت مي‌گيريم؟ راستي، ديگر كسي نيست تا براي زمين لالايي بخواند؟

+تاریخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:59 نویسنده محمدرضانصیری |

اين مطلب به مناسبت تولد امام رضا نوشته شد و البته با جرح و تعديل در ستون سرمقاله ضميمه زندگي همشهري چاپ شد. از صبح تاحالا تلفن‌هاي زيادي از طرف خواننده‌ها داشتيم كه حتي تا مرز تهديد صاحب اين قلم هم پيش رفتند. خود كسي كه اين مطلب رو تو همشهري تاييد كرد هم اعتقاد داشت اين نوشته وهن امام است. خودم چنين برداشتي ندارم و متوجه نمي‌شوم كه چطور مي‌شود با چنين كلماتي يك امام را مورد وهن قرار داد. به هر حال، اميدوارم برداشت‌هاي منفي درباره اين نوشته ختم به خير شود.

يا خود ضامن آهو
محمدرضا نصيري
آقا دست‌مان به دامانت، آقا ضامن ما هم مي‌شوي آقا؟ آقا دست ما دست خودمان نيست، گوشه دامانت را به ما هم قرض مي‌دهي آقا؟ مدتي است براي دريافت وام غيرقرض‌الحسنه به كركره‌هاي بانك دخيل بسته‌ايم. دو‌تا ضامن مي‌خواهند با چك كارمندي. آقا ضامن ما هم مي‌شوي آقا؟ هر دو‌ضامن بايد از بانك حقوق بگيرند آقا. شرايط وام را با توجه به توانايي‌هاي رستم دستان در گذر از هفت‌خوان تعيين كرده‌اند. همه مدارك را بايد جور كنيم و هزار دنگ‌و‌فنگ را هم ضميمه پرونده كنيم. آقا به ما راه نمي‌دهند آقا. هيچ‌جا استخدام نمي‌كنند. همه‌جا حرف از تعديل نيرو و كسر حقوق است. آقا وام مي‌خواهيم بزنيم به زخم زندگي. اين قبض‌ها بدجوري زندگي ما را زخمي كرده‌اند. براي خودمان كه نمي‌خواهيم، وام مي‌خواهيم دودستي تحويل بدهيم به آقاي قبض. برق مجاني بدجوري به جيب‌مان فشار مي‌آورد. بعيد مي‌دانيم بعد از برداشته شدن يارانه آب، يك‌جرعه آب خوش از گلومان پايين برود. آقا پول نداريم بدهيم زباله‌ها را جمع كنند. آقا بغض تورم همين‌جور چسبيده بيخ گلو ول‌مان نمي‌كند. از مدرسه مدام پيغام و پسغام مي‌فرستند و التماس دعا دارند. هر‌چه مي‌گوييم ما خودمان بدجوري به دعا محتاجيم، به‌خرج‌شان نمي‌رود. خب، تقصيري ندارند، اين‌روزها خودشان بايد از جيب اولياي دانش‌آموزان خرج تحصيل رايگان را دربياورند. نفري 19هزار تومان يارانه هدفمند در ماه را خودمان بخوريم يا بدهيم به قبض گاز كه با آغاز فصل سرما فشار خونش مي‌آيد پايين؟ براي اين 19هزار تومان هدفمند، چه برنامه‌ها و هدف‌هايي داريم. فقط خدا كند براي همين شندرغاز هم ضامن معتبر و چك بانكي نخواهند. 19هزار تومان را قرار است بزنيم به بدن تورم بالاي 60درصدي كه نويدش را مدتي است مي‌دهند. آخ كه چه كلاسي دارد تورم بالاي 60درصد. آخ كه نانوا چه لذتي مي‌برد وقتي به‌جاي سروكار داشتن با پول خرد، براي هر نان يك اسكناس درشت از مشتري تحويل بگيرد و همان اسكناس را درجا بدهد براي آرد بدون سوبسيد و انرژي با قيمت واقعي. راننده تاكسي هم از شر پول خرد راحت مي‌شود. اصلا چه معني دارد آدم با پول خرد و سكه سروكله بزند و هزار آلودگي را از طريق همين سكه‌ها به مردم منتقل كند؟ خلاصه آقا خيلي مي‌ترسيم. قربان مظلوميت‌تان برويم آقا، ضامن ما هم مي‌شويد؟

+تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:55 نویسنده محمدرضانصیری |


1- اين عكس منه تو كلاس اول دبستان فروهر تو بيسيم لجن‌آباد. نفر سمت راست از رديف جلويي منم و نفر سمت چپ همين رديف، يك دوست ناخواسته به نام محمدرضاژيان خوش‌سيماست. اين رفيق‌مون كه مدتهاست ازش خبر ندارم و فقط مي‌دونم تو يه كارخونه آسفالت كار مي‌كنه، تا دوره دبيرستان بدجوري رو اعصابم بود و چون هيشكي باهاش دوست نمي‌شد، هميشه به صبوري‌هاي من پناه مي‌آورد. من پرسپوليسي شدم، چون خوش‌سيما استقلالي بود؛ من از مسعود كيميايي متنفر شدم و عاشق بيضايي شدم چون اين پسره عشق قيصر و چاقوهاي زنجاني كيميايي بود. به همين دليل هم از تيم ملي ايتاليا حالم به هم مي‌خوره و هر وقت فوتبال بازي مي‌كرديم من مي‌رفتم هافبك وسط يا فوروارد، چون خوش‌سيما كه برعكس اسم زنگي‌شو كافور گذاشته بودند هميشه تو پست دفاع بازي مي‌كرد. خانواده دوست اجباري البته بنيه مالي خيلي ضعيفي داشت و ريشه‌هاي عقده‌هاي اونو من به اين موضوع ربط مي‌دم. اين دوست كذايي كه اميدوارم هرجا هست در كارش موفق باشه، آدم خالي‌بندي بود و از همون كلاس اول خالي‌هاي بزرگ مي‌بست؛ مثلا مي‌گفت تابستون قراره بره كاليفرنيا پيش بابابزرگش كه بعدا مي‌ديديم تو پارك بيسيم و تو جوب‌هاي محل داره ولچرخ(!) مي‌زنه. مي‌گفت شكورزاده(يكي از بازيكناي تخمي اون زمان استقلال) شوهرخواهرشه، درحالي كه اصلا خواهر نداشت. يه‌كم كه بزرگتر شد، رفت سمت رمان خوندن و ادبيات عشقي زرد و «ر.اعتمادي» و «شهين و ديگران» و اين‌جور رمان‌هاي آبكي. هر رماني كه مي‌خوند، خودشو مي‌ذاشت جاي قهرمان داستان و به‌اصطلاح همذات‌پنداري مي‌كرد. خلاصه، تو خيالش با همه دختراي نوجوان محل دوست بود و ادعا مي‌كرد باهاشون رابطه تنگاتنگ(!) داره. منم مجبور بودم با خالي‌بندي‌ها و عقده‌هاي فروخورده و فرونخورده‌اش ارتباط برقرار كنم.
سال چهارم دبيرستان بوديم، يه‌روز بعد از 12سال خانم صياد رو كه تو عكس به شكل بي‌حجاب مي‌بينيد، تو ميدون خراسون ديديم. با ترس از اينكه فكر نكنه يه‌وقت مي‌خوايم مزاحمش بشيم، رفتيم جلو و بهش سلام كرديم و گفتيم ما رو مي‌شناسي؟ خيلي تحويل گرفت و هردومون رو به اسم شناخت. معلم خوبي بود، يادش به‌خير؛ فقط يه‌بار داشتم اداشو درمي‌آوردم، باهام برخورد فيزيكي نرمي كرد(از نوع براندازي نرم)! خيلي دوست دارم بازم خانم صياد رو ببينم و صدالبته علاقه‌مندم از وضعيت خوش‌سيما باخبر بشم و دعا مي‌كنيم الان براي خودش آدم موفقي شده باشه. الان معلم مهربون بنيامين رو مي‌بينم ياد خانم صياد مي‌افتم و براش آرزوي سلامتي مي‌كنم.


2- اين عكس مادر بچه‌ها(همسر گرامي) است. ايشون كه درست در مركز عكس تشريف دارند، اون موقع كلاس اول بودند. خودشون ادعا مي‌كنند كه بنيامين كاملا شبيه ايشونه و باباي بنيامين بي‌ريخته.


3- همين الان با ديدن اين عكس يه خاطره از بچگي‌هام يادم اومد. شكستگي روي ابرو رو كه الان مد شده، ما اون موقع كهنه كرده بوديم! يادمه يه بار داشتم راه مي‌رفتم و هر دو دستم تو جيبم بود كه يهو با صورت خوردم زمين. علامتش رو ابروي چپم هست. اصلا از همون زمان از زمان خودم جلو بودم(بعدا عقب افتادم)!

+تاریخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44 نویسنده محمدرضانصیری |

پريشب وقتي رسيدم خونه، ديدم 5تا قبض جديد اومده دم در. بعد از قبض‌هاي مربوط به بازيافت، اين دومين بار بود كه شهرداري دستش رو مي‌كرد توي جيب مردم. برگه عوارض نوسازي روي هم براي من كه نمي‌دونم كجامو نو كردم حدود 70هزار تومن آب مي‌خوره كه با قبوض بازيافت چيزي توي مايه‌هاي 100هزار تومن مي‌شه. اولين كاري كه بعد از ديدن اين قبض‌ها كردم اين بود كه يه فحش بلند و بالا و پدر‌و‌مادردار نثار شهرداري كردم و بعدش تصميم گرفتم در اولين سرمقاله‌اي كه براي ضميمه روزنامه متعلق به شهرداري مي‌نويسم، از اين قبض‌بازي‌ها انتقاد كنم، حتي اگه سوژه روز ما ربطي به اين موضوع نداشته باشه. اين شد كه مطلب زير كه قراره شنبه چاپ بشه رو براي زندگي نوشتم و دلم خنك شد، هرچند كه در بحث مربوط به قبض‌ها، قبض‌هاي صادرشده از طرف شهرداري سانسور شد:

شكم خالي، پُز عالي سرش نمي‌شود

حالِ غذا اصلا خوب نيست
محمدرضا نصيري
غذاي سالم كجا بود؟ بابا كه هنوز هم سر سوزن ذوقي دارد، خيلي وقت است كه ديگر دخلش به خرج همين يك تكه نان هم كفاف نمي‌دهد. بايد غذاي «سالم» بخوريم؛ «جاسم» ديگر غذا ندارد. شكم جاسم هم مثل پاهايش برهنه است. شب‌ها در اندرون جاسم خسته‌دل غوغاي برپاست و نور از چشم‌و‌چال‌اش مي‌زند بيرون، از بس كه اندرون را از طعام خالي مي‌دارد. شكم جاسم هميشه پابرهنه است، به همين دليل گاهي از دهانش بوي جوراب مي‌زند بيرون! جاسم به كيفيت غذا خيلي اهميت مي‌دهد و براي همين هيچ‌وقت حاضر نمي‌شود لب به گوشت و مرغ و ماهي و حتي تخم‌مرغ دانه‌اي 200توماني بزند كه دكترها مي‌گويند براي سلامتي جيب آدم ضرر دارد.
***
حال غذا اصلا خوب نيست. حال غذا دست خودش نيست؛ پاي غذا هم دست خودش نيست. در كتاب‌ها نوشته‌اند كه غذا چيز مفيد و خوشمزه‌اي است. غذا به سفره پا نمي‌دهد. سفره حال ندارد خالي، خالي پهن شود. طول غذا مهم نيست، عرض‌اش هم اهميتي ندارد. بايد براي قبض‌هاي آب و برق و گاز و تلفن و نوسازي و بازيافت سفره‌اي پهن كني. از گلوي خودت و زن و بچه‌ات بزن، اما اين قبض‌ها گناه دارند. موعد سررسيد چكي را كه براي تحصيل رايگان فرزندت به مدرسه داده‌اي فرا رسيد. فردا يادت باشد با پستچي قرار داري، پستچي اين‌روزها روزي دوبار در مي‌زند. يادت باشد قبض اكسيژن مصرفي ماه گذشته را از او تحويل بگيري. غذا را كي داده، كي گرفته؟ نمي‌بيني قبض را سر سفره‌ات آورده‌اند؟
***
اصولا غذا يا بايد سالم باشد يا خوشمزه. يعني اصلا امكان ندارد غذا هم به تو بچسبد و هم گوشت بشود بچسبد به بدنت. يا بيني‌ات را با دو انگشت بگيري و غذاي سالم بي‌مزه را از گلو پايين بدهي، يا يك‌وجب روغن روي غذاهاي چرب و چيل را به معناي واقعي كلمه بزني به بدن. البته اين دغدغه مرفهين بي‌درد است كه به خاطر مصرف غذاهاي پرچرب و پر گوشت و پرملات معمولا بعد از يك‌مدت درد مي‌زند به چند جاي‌شان؛ گشنه‌ها كه دغدغه سرشان نمي‌شود و نمي‌دانند دغدغه را بايد با كدام غين بنويسند. همين كه شكم‌شان سير شود، تمام دردهاي دنيا را فراموش مي‌كنند. شكم صاحب‌مرده هم با يك عدد نان سنگك 1200توماني و يك تكه پنير 1800توماني و چاي خارجي پر مي‌شود. شكم كه گرسنه باشد، ويتامين و كلسيم و امگا3 و اين سوسول‌بازي‌ها ديگر معنا ندارد. شكم كه خالي باشد، نه عشق توي كَتِ آدم مي‌رود، نه اخلاق و معرفت در رگ‌هاي بشر جاري مي‌شود. آن بنده خدايي هم كه گفت اندرون از طعام خالي دار- تا دراو نور معرفت بيني، در زمان خودش داشت براي صرفه‌جويي مردم تبليغ مي‌كرد. سنگ هم حتي در اوضاع اقتصادي اين‌روزها براي بستن به شكم ديگر صرف نمي‌كند. شكم خالي، پز عالي سرش نمي‌شود.

+تاریخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:55 نویسنده محمدرضانصیری

اين اولين عكسيه كه تو آتليه انداختم. گمونم كلاس اول ابتدايي بودم، يعني يكي دو سال قبل از انقلاب. يادش به خير، چه دوراني داشتيم قبل از انقلاب. شما كه عشق و حال نكرديد! البته تنها عشق و حال من در دوران قبل از انقلاب برمي‌گرده به يكي دو تا فيلم تو سينما كه با بابم مي‌رفتم و چون باباهه تا فيلم شروع مي‌شد، مي‌زد توي گوش خواب، من تونستم لذت فيلم صحنه‌دار تو سينما رو تجربه كنم. الان كه به خاطر حساسيت همسر گرامي كانال فشن كه بخوره توي سرمون حتي جرات نداريم مثلا شوي مدونا نگاه كنيم. سريع واسه آدم حرف درمي‌آره كه اين يارو مدونا عشق دوران نوجوونيت بوده و باهاش سر و سري داري و اين حرف‌ها.
داشتم مي‌گفتم كه اين اولين عكس 3 در چهارم بود. دوميش رو هم مي‌تونيد در انتهاي همين پست ببينيد. تكرار اين دو عكس رو هم مي‌تونيد ساعت 10و40دقيقه فرداشب از طريق همين وبلاگ تماشا كنيد( البته به چشم برادري).
هر دو عكس رو با خواهر بزرگم كه 11سال از من بزرگتره، رفتيم عكاسي انداختيم. خداييش معصوميت صاحب اين عكس رو حال مي‌كنيد؟ البته زبانم لال، اين معصوميت از جنس از دست رفته‌اش نيست؛ چون زمان ما هم اصغرقاتل كه بچه محلمون بود، عمرشو داده بود به اموات شما و هم بازداشتگاه كهريزك هنوز اختراع نشده بود. خلاصه اين دو تا عكس رو براي اين گذاشتم بگم كه ما هم يه موقع بچه بوديم، نفهم بوديم و از اين حرف‌ها... ولي هيچ‌وقت به بابا يا مامان‌مون حسادت نمي‌كرديم؛ برعكس اين بنيامين كه چشم نداره ببينه با مامانش با مهربوني رفتار مي‌كنم و از دعواي بين ما بيشتر استقبال مي‌كنه. ما كه تو خونه جرات نمي‌كنيم غير از بنيامين به هيچ تنابنده ديگه‌اي محبت كنيم. بدجوري رو باباش تعصب داره!


+تاریخ شنبه 25 مهر1388ساعت 13:19 نویسنده محمدرضانصیری |

1- اين روزا رسانه‌هاي دولتي مثل تلويزيون و فارس و بقيه دوره افتادند و گير سه پيچ دادند كه الا و بلا داربي تهران تباني نبود. با اينكه شديدا معتقدم داربي اين ان و گه‌ها نمي‌تونه تباني باشه، كم‌كم دارم به شك مي‌افتم كه تو اصرار اينا حتما يه حكمتي هست.

2- اتفاقات بعد از داربي نشون داد كه جنبش سبز چقدر مي‌تونه در اتحاد و همدلي مردم تاثير بذاره. ورزشگاه آزادي خودش اعلام كرد كه اين دفعه حتي به يك صندلي هم خسارت وارد نشد. واقعا حيفه كه از اين جنبش استفاده نشه. حتي حكومت هم مي‌تونه با قرباني كردن يه عده مثل وزارت كشور يا حتي رييس دولت از جنبش دلجويي كنه و تا سالها از حمايت مردمي بيمه بشه، حتي اگه واقعا و از صميم قلب بعضي‌ها معتقد باشند كه تقلبي نشده و سبزها از بيگانه (كه البته الان همه‌شون خودي شدند) خط مي‌گرفتند، هنوز هم مي‌شه با هزينه‌هايي پايين از حمايت اين جنبش برخوردار شد.

3- بچه رو فرستاديم مدرسه كه علم ياد بگيره، اصطلاحات لاتي ورداشته آورده خونه. صبح بهش مي‌گيم پاشو مدرسه‌ات دير مي‌شه، جواب مي‌ده: «جون مادرت بذار يه چُسه بخوابم»! فردا پس‌فردا فحش خوارمادر تحويل‌مون نده، شانس آورديم (هرچند كه يكي دوتا فحش كشدار رو از خودم پشت فرمون ياد گرفت)...

4- بنيامين بهم زنگ زده مي‌گه: «حقود(يعني حقوق)تو گرفتي؟» وقتي بهش توضيح مي‌دم كه فردا حقوق‌مونو مي‌دن، داد مي‌زنه: «فردا حال ندارم!» آدم سگ بشه از زن و بچه‌اش پول قرض نگيره.

+تاریخ سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:51 نویسنده محمدرضانصیری |


اين عكس جووني‌هاي مارادونا نيست. به گيرنده هيچ جاتون دست نزنيد. مطلب زير سرمقاله چهارشنبه ضميمه زندگي همشهريه. قبلا يه بار اين مطلب تو وبلاگ كار شده. براي مطبوعاتي كردنش مجبور به كمي دستكاري شدم. اگه كهنه است به بزرگي خودتون ببخشيد:


پیرم را در‌نیاور پسرم!
محمدرضا نصيري
پیر مي‌شوم و هافهافو و تو جواني‌هاي پدر را يادت نمي‌آيد و به تيپ دوران جواني من در عكس‌هاي قديمي مي‌گويي خز و خيل! صدايت را رويم بلند مي‌كني، به اين بهانه كه گوش‌هايم كمي سنگين شده. پسرم، من خودم ذغال‌فروشم، بساط اين تكه ذغال را جاي ديگري پهن كن!
ببین، پسرم! الان تو داری کم‌کم 5ساله می‌شوی و پيش خودت فكر مي‌كني كه براي خودت مردي شدي و گاهي وقت‌ها به ريش‌تراش من ناخنكي هم مي‌زني و با خلال دندان اداي سيگار كشيدن را درمي‌آوري. راستي، فکر کردی چی؟ هنوز بلد نیستی حرف «ر» را خوب تلفظ کنی. به قیمه می‌گويی «قورمه‌سبزی نارنجی»! هنوز به یخچال می‌گويی «یخشویی»!
فکر کردی من خرم؟ چون این همه قربان‌صدقه‌ات می‌روم و دست‌و‌پاي بلورين‌ات را تحسين مي‌كنم، به تو محتاجم؟ همین الانش هم خودم نصف شب‌ها سرپايت می‌گیرم. وقتی توی ماشین خوابیدی، مثل یك وزنه‌بردار تا توی خانه و تخت‌خوابت زحمت حمالي‌ات را می‌کشم.
پسرم، یادت باشد که من الان از تو خیلی قوی‌ترم، باهوش‌ترم، باسوادترم، توی کارم برای خودم خري(كسي) هستم. تو هنوز دوزار سواد نداری، اما من قبل از 3‌برابر سن تو لیسانس گرفتم.
این هم تعدادی از سوتی‌های الان تو که من و مامانت با بزرگواری خاصی از آن‌ها به شیرین‌زبانی تعبیر می‌کنیم: قشباق(به‌جای بشقاب)‌، گوشبوق‌(به‌جای گوشتکوب) ، دتکُر (به‌جای واژه غربی و نامانوس دکتر) و تصافوت(به‌جای تصادف که لابد به معنی تصادف منجر به فوت) و...
لامصب، تو هنوز گاهی اوقات اسم پیتزا و پیاز را با هم قاطی می‌کنی‌(نذار بگم که بعضی وقت‌ها تو رختخوابت بارون می‌آد!)
فرزندم، عسلم، پسرم، دلبندم... آخه تو بی‌خود می‌کنی وقتی من پیر شدم و مثلا به دیوار گفتم «دیفال»، مسخره‌ام کنی. بی‌جا می‌کنی وقتی بابای پیرت دچار بی‌اختیاری ادرار شد، سرش غر بزنی. وقتی نان می‌آوری سر سفره، منت نمی‌گذاری، فهمیدی؟
به‌هر‌حال، یادت باشد من هم یك روز مو داشتم، دندان‌ها و چهارستون بدنم سالم بود، دستم به دهنم می‌رسید، به تو پول توجيبي مي‌دادم، بچه‌ها را روی پر قو بزرگ می‌کردم و نمی‌گذاشتم آب توي دلت تکان بخورد. يادت باشد اين بابا بود كه آب داد و نان داد و جواني‌اش را به پايت داد. من اگر دچار آلزايمر نشوم، هيچ‌وقت اين‌ها را يادم نمي‌رود؛ تو هم هيچ‌وقت خودت را به آلزايمر نزن...



+تاریخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 17:20 نویسنده محمدرضانصیری |

هيچ‌وقت مرئوس خوبي نبودم. براي همين با اينكه بيشتر وقت‌ها از جمله در دوران دانشگاه شاگرد اول و بچه درسخون بودم، هميشه با معلم و ناظم و استاد و مافوقم در محل كار مشكل داشتم. دوست ندارم كسي بهم دستور بده، حتي دستورهاي خوب؛ مثلا دستور بده كه مريضي‌ام خوب بشه. يادم مي‌آد حتي با اينكه خودم قرآن و عربي تو مسجد درس مي‌دادم با معلم امور تربيتي‌مون هميشه كل‌كل و مشكل داشتم. يه سال تو مدرسه راهنمايي با معلم زبان چند ماه قهر بودم و تو همون دوره وسط موهام چهارراه درست كردند و من چند هفته تا موهام بلند بشه، همون شكلي مي‌رفتم مدرسه. هيچ‌وقت بچه شري نبودم كه مثلا از ديوار راست بالا برم يا پونس بذارم زير همكلاسي‌ها. شيطنت‌هام بيشتر به متلك سر كلاس درس خلاصه مي‌شد، اما خوب كه فكر مي‌كنم مي‌بينم بچه ناراحتي بودم كه حرف زور حتي اگه حرف حساب هم بود تو كتم نمي‌رفت. كلاس دوم ابتدايي چند ماه قبل از 22بهمن 57 به اين دليل كه حاضر نشدم سرود شاهنشاهي رو سر صف بخونم، از ناظم سيلي خوردم. (همون شد كه رژيم عوض شد!) بعدها سر صف حال نمي‌كردم صلوات بفرستم، با اينكه خودم قاري قرآن تو مدرسه بودم. وقتي كسي براي سخنراني مي‌اومد و بچه‌ها شعار مي‌دادند صل علي محمد يار امام خوش آمد، من با صداي بلند مي‌گفتم: صل علي محمد و آل محمد! با مدير دبيرستان بحث بيخودي مي‌كردم و كفرش رو درمي‌آوردم. روز اول دبيرستان به خاطر اينكه در جواب مدير كه پرسيده بود چرا موهامو نزدم، گفتم خودت چرا نزدي، يه دل سير كتك خوردم. روز بعدش مدير مدرسه‌مون سرشو با نمره چهار تراشيد. يه بار هم از دستم گريه كرد كه آرزو مي‌كنم ازم كينه‌اي به دل نداشته باشه.

توي سال دوم دانشگاه يكي از استادها كه خانم هم بود به من گفت از اين به بعد يا جاي من تو اين كلاسه يا جاي تو و منم بهش گفتم خوش اومدي! يه استاد ديگه‌ام بهم گفت مرتد و يه‌بار كه به رييس دانشكده گفتم عجب آدم احمقيه، نزديك بود از تحصيل معلق بشم. اينا رو گفتم كه گفته باشم بنيامين پدرسوخته هم به خودم رفته و زير بار حرف زور خود من هم حتي نمي‌ره. پارسال كه مي‌فرستاديمش كلاس تكواندو، يه‌بار به خاطر اينكه استادش بهش گفت وقتي مي‌خواي از كلاس بري بايد اجازه بگيري، ديگه حال نكرد بره تكواندو. تو مهدكودك هم نمي‌دونم مربي‌شون چه جسارتي در شان آقازاده بنده روا كرد كه بنيامين از هرچي مهدكودك متنفر و متواري شد. الان نگران اينم كه يه‌وقت با توپ‌و‌تشر معلم يا ناظمش از مدرسه زده نشه. امروز صبح كه بيدارش كردم براي رفتن به مدرسه، جواب داد ولم كن، حال ندارم، خسته‌ام. ولي وقتي ازش مي‌پرسم از مدرسه خوشش مي‌آد يا نه، فعلا جواب منفي نمي‌ده. فقط اميدوارم از مدرسه سير نشه. شمام دعا كنيد؛ چون امروز مي‌گفت مي‌خوام بي‌سواد بمونم. البته فكر كنم مي‌خواست سربه‌سرم بذاره. پدرسوخته خيلي شوخ طبعه؛ مثلا وقتي يه غذا رو كه دوست نداره بهش مي‌گم بخور، مقويه، مي‌گه: نه، مضعيفه!!


تو ادامه مطلب،  نوشته اخيرم تو همشهري چههرشنبه رو درباره پاييز گذاشتم، با اين تيتر:
...و چرا در قفس هيچكسي پاييز نيست؟


ادامه مطلب
+تاریخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 17:59 نویسنده محمدرضانصیری |

اينم عكس يكي از 15 ميليون دانش‌آموز امسال. زمان ما براي تحقيرمون تو مدرسه وادارمون مي‌كردند كچل كنيم. الان ديگه به مو مثل اينكه كاري ندارند و با استفاده از اين جور روپوش‌هاي مسخره كه بچه رو شبيه كارگرهاي چلوكبابي و گارسن‌ها مي‌كنه، در راستاي تحقير دانش‌آموز ارضا مي‌شن. نفر پشت سري بنيامين، بچه دخترعمه مادرشه كه قراره نقش باديگاردش رو تو مدرسه به عهده بگيره. اين پسره ريزه ميزه براي خودش يه پا بچه شره و از مدرسه قبلي اخراج شده. با همين جثه كوچيك همين روزا به تيم ملي تكواندو نونهالان دعوت مي‌شه. براي اينكه هواي بنيامين رو تو مدرسه داشته باشه، گزينه مناسبيه. البته به نظر من اين پسره –ايمان- بايد هواي بقيه بچه‌ها رو در برابر بنيامين داشته باشه! نمي‌دونم بنيامين چرا تو اين چند وقته يهويي اينقدر بزرگ و جنتلمن شد. اميدوارم با همين درس و مدرسه آدم بشه و براي آدم شدن نيازي به سربازي و دانشگاه اوين و از اين‌جور كارخانه‌هاي آدم‌سازي نداشته باشه!

+تاریخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:58 نویسنده محمدرضانصیری |

اطلاعيه اخير پليس در راستاي مبارزه با خوش تيپي رو حتما ديديد كه مي‌گه: «فروش انواع لباس مارك‌دار غربي ممنوع... استفاده تحريك‌آميز از مانكن ممنوع، قرار دادن پاپيون و كراوات در معرض ديد ممنوع... مانکن ها نباید سر داشته باشند و یا حداکثر می توانند نصف سر را داشته باشند (اصولا مانكن اگه سر نداشته باشه، مردها رو تحريك نمي‌كنه)و...» خب ما بايد چي كار كنيم كه بعضي آقايون ارزشي با ديدن كراوات هم تحريك جنسي مي‌شن و مانكن هم براشون مصداق تبرجه. مصداق رو بي‌زحمت روشن‌تر بيان كنيد. پوتين بلند زنانه تحرك برانگيزه، موي مصنوعي رنگ‌ساژ شده توي ويترين دين آدم رو به باد مي‌ده، كراوات و پاپيون رو حتما بايد از توي پستو به مردم فروخت و احتياط واجب اونه كه مشتري جنس رو نديد بخره، مانكن‌ها حق لبخند زدن ندارند، علامت برندهاي معروف خارجي نبايد روي لباس درج بشه تا يه وقت دين مردم به باد فنا نره. چرا اين مانكن‌ها دست از سر آدم برنمي‌دارند و اين همه تو ويترين‌ها از جوون مردم دلبري مي‌كنند؟ به نظر من همه مانكن‌ها رو بايد سنگسار كرد!

اينم تصوير يك عده مانكن ارزشي كه حجب و حياشون منو كشته. اميدوارم ماموران محترم اماكن با ديدن اين مانكن‌هاي سياه سوخته تحريك نشن و شب تحريك نشده سر به بالين بذارن!!

+تاریخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:57 نویسنده محمدرضانصیری |

اين يادداشت رو براي چهارشنبه اين هفته يعني اولين روز مدرسه به مناسبت مدرسه رفتن بنيامين تو همشهري زندگي نوشتم. از اون مطلب‌هاييه كه خودم دوست دارم

طفل گريزپاي...

محمدرضا نصيري
بوي عيدي، بوي توپ نه؛ بوي شهريه مدرسه، بوي زنگ تفريح. بوي خرده‌هاي مداد‌تراش انباشته در ته كيف لاستيكي چرم‌نما. بوي رها كردن دست مادر، جلوي نگاه‌هاي تمسخرآميز همكلاسي‌ها. بوي اول مهر، بوي تركه سابق، بوي سپاه‌چال اسبق. اول «مهر»‌م حلال، جانم آزاد. بوي ساعت كوكي، كوك ساعت سرصبح... مراسم صبحگاهي، سرود و كمي ميل به خواب.
***
زنگ، زنگ، زنگ... و باز ‌هم مدرسه‌ام دير شد. پدرم بايد برايم انشايي بنويسد. مادر! مشق‌هايم كو؟ فكر مي‌كني علم بهتر است يا ثروت؟ «دارا» انار دارد. «دانا» فقط اسم انار را شنيده است. چوپان دروغ مصلحتي مي‌گويد و گوش‌هايش سرخ نمي‌شود. حسنك كجايي كه دهقان فداكارت را بردند؟ كوكب خانم زن با‌سليقه‌اي است و «دستپخت» دارد. آن مرد با «دست‌بزن» آمد. آن اسب آمد. اسب، اما حيوان نجيبي است.
***
بابا آب داد. نان ديگر سوبسيد ندارد، بابا فقط آب داد. پول مسافركشي كفاف نان را نمي‌دهد. نان بي‌مايه، فطير است! تصميم كبرا را كجاي دل‌مان بگذاريم؟ پيراهن دهقان فداكار ضد‌آتش است. آب پشت سد خشك‌ شد. انگشت پترس فداكار بيكار شد.
بابا آب داد. بايد با آب‌درماني خودمان را سير كنيم. بابا از درآمد. شهريه، ناگهان زيبا شد. بابا درآمد.
***
آقا اجازه، خانم اجازه؟! از جلو‌ نظام، صف، روپوش... موها نمره4 كلاس را نمي‌خواهند. دوست دبستاني من در مدرسه غيرانتفاعي موي بلند دارد، من ناخن دراز. بيچاره معلم بهداشت ده شلمرود! برپا! برجا! بدها، خوب‌ها... روز معلم، روز دانش‌آموز، روز گل، روز بلبل، عشق، صفا. دوست دبستاني را عشق است.
زنگ تفريح، زنگ تفريحات سالم، وقت تغذيه، وقت جهاني نان و پنير به افق تهران.
آقا اجازه، خانم اجازه؟! چُغُلي، زير‌آب‌زني، خود‌شيريني، خبرچيني.
***
پول تو‌جيبي، صداي تو‌مخي زنگ مدرسه. رفيق خوب، گچ خوب، وايت‌بُرد خوب. زنگ انشا‌، زنگ حساب، زنگ كتاب، زنگ انضباط. اول مهر، چوب معلم، گُل، خُل! درس معلم، زمزمه صحبت، طفل گريزپا. آقا اجازه، خانم اجازه؟! زنگ خورد...
***
پي‌نوشت: فصل مدرسه اين‌قدر سياه و تلخ نيست. سياه و تلخ، ذهنيت پدري است كه امسال قرار است فرزند عزيزكرده خود را به پيش‌دبستاني بفرستد. نگراني‌ها و دلواپسي‌هاي او همين‌قدر تلخ و سياه است. مدرسه چيز خوبي است، اين دلشوره‌هاي پدرانه و مادرانه هم چيزهاي خوبي هستند.

+تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 15:41 نویسنده محمدرضانصیری |

ما تو اين چند روز تعطيلي رفتيم شمال. بدينوسيله از كليه هموطنان عزيز پوزش مي‌طلبيم. از ما كه گذشت، ولي درود به شرف بعضي‌ها! مطلب اين پست هم يكي از همون آه و ناله‌هاي هميشگي منه كه به عنوان سرمقاله به خورد همشهري زندگي دادم. ما خودمون از مرگ و اين چيزا تو جاده مي نويسيم، ولي تو سال 88 براي ششمين بار بود كه به سفر مي‌رفتيم؛ اونم تو اين اوضاع و احوال كه ملت، شمال آخر تابستون‌شون رو تحريم كرده بودند و شمال برعكس همه سال‌هاي قبل كاملا خلوت بود.

جان را ارزان كرديم، همه ببرند
محمدرضا نصيري
براي مرگ ديگر نيازي نيست رنج سفر به ويتنام را به خود هموار كنيم؛ حضرت مرگ همين دور‌و‌برها پرسه مي‌زند. مرگ در سايه نشسته و در جاده نشسته و در آسانسور نشسته و در پايه بتوني يك ساختمان نشسته و به ما مي‌نگرد.
مرگ‌و‌مير يعني آلودگی هوای تهران 8و2دهم‌برابر استاندارد جهانی؛ يعني ذرات آلاینده‌های فلزی از قبیل كادمیوم، نیكل، ارسنیک، یون‌های سولفات و نیترات و هیدروكربن‌های چند‌حلقه‌ای از طریق انتشار در هوا و عوارض سوء‌ متعددی از قبیل كاهش بهره هوشی، كُند‌ذهنی، ضایعات كبدی، ‌تنگی‌نفس و آمفیزم و در نهايت خطر مرگ‌و‌میر؛ يعني در مدت 140‌روز، 1160بیمار تهرانی به‌دلیل مشكلات تنفسی و قلبی ناشی از آلودگی هوا در 5‌بیمارستان تحت معالجه قرار بگيرند. مرگ‌و‌مير يعني سالانه 4000‌تلفات فقط بر اثر آلودگی هوا در تهران. راستي، با روزانه ۱۲۰۰‌تن آلاینده در هوای تهران چطوريد؟
مرگ‌و‌مير يعني تلفات تصادفات رانندگي در ايران 25‌برابر ژاپن و  2‌برابر ترکيه؛ يعني 48‌تصادف منجر به فوت در يك پنج‌شنبه تابستاني سال88 و 51نفر ديگر با 24ساعت تاخير نسبت به همين دوره زماني.
سالانه ١٨‌مرگ‌و‌مير در ١٠٠‌هزار نفر جمعيت بر اثر سرطان به‌سرعت به ديار باقي مي‌شتابند. مرگ‌و‌میر سالانه 25‌هزار نوزاد کمتر از یک‌ماهه در کشور را ديگر كجاي دل‌مان بگذاريم؟ و اين‌كه ‌سالي 50‌هزار نفر در ايران جان خود را تقديم دخانيات مي‌كنند هم از آن اتفاقات وحشتناك است ...‌و هر پُكي كه فرو مي‌رود ممد ممات است.
وقتي چربي دور شکم هم قرباني مي‌گيرد، وقتي در اين زندگي نمي‌شود عرق كرد و نگران مرگ‌و‌مير بابت بيماري‌هاي قلب و عروق نبود، وقتي آسانسور هم از شهروندان قرباني مي‌گيرد، وقتي استفاده مسالمت‌آميز از پرايد هم ممكن نيست، وقتي عبور از عرض خيابان هم بدون تلفات جاني نيست، وقتي هر 24دقيقه يك‌نفر در جاده‌هاي زيبا و خاطره‌انگيز ايران بر اثر تصادف مي‌ميرند، وقتي خشكسالي و آنفلوآنزاي خوكي و وبا هم جان ارزان ايراني‌ها را مي‌گيرد، وقتي در خيابان‌هاي آلوده تهران همين كه نفس مي‌كشي بايد قبض را بگيري و راهي آخرت شوي، وقتي هواپيما يك‌راست آدم را در آن دنيا پياده مي‌كند، وقتي شنا كردن غيرقانوني يك جنازه در تانكر آب آشاميدني مي‌تواند از مردم جان بگيرد، و هزار وقتي ديگر و دليل ديگر كه مر گ را هر لحظه جلوي چشم آدم مي‌آورد... حداقل شما گودبردار محترم و بساز‌بفروش ‌و بنداز‌بفروش گرامي، به اين سفره‌اي كه براي پذيرايي از فرشته مرگ پهن شده است، ناخنك نزن!
+تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 15:36 نویسنده محمدرضانصیری

1- پس‌نوشت: در ايران بيش از 5ميليون سايت و وبلاگ تا حالا فيلتر شده. اينترنت ما كندترين و در عين حال گران‌ترين اينترنت دنياست. در دادگاه پنجم عناصر متهم به اغتشاشات بعد از محاكمه علوم انساني، نويسندگان خارجي قرن نوزدهم و بيستم ميلادي، كتاب، مطالعه و ... اين بار نوبت به اينترنت رسيد تا در كيفرخواست دادستان محترم به اتهام اغتشاش مورد محاكمه قرار بگيره؛ ضمن اينكه برق هم تو اين دادگاه محاكمه شد. در اينكه اينترنت چيز بد و بي‌ناموسيه شكي نيست، ولي بعد از محاكمه برق، از دفعه بعد بايد در انتظار كيفرخواست عليه آب و گاز و تلفن هم باشيم. هر چي نباشه، اغتشاشگران خائن از اين سه عنصر هم بارها استفاده كرده‌اند و آب سوبسيددار به آسياب دشمن ريختند، بعضي وقتا با ديدن برخي صحنه‌ها و اخبار ناموسي كهريزك لب‌شون رو گاز گرفتند و از تلفن همراه هم براي فيلمبرداري صحنه‌هاي مربوط به اغتشاشات استفاده ابزاري كردند.


2- اين مطلب هفته گذشته تو روزنامه قدس چاپ شد. اين به‌اصطلاح طنز، درباره حقوق زنان و اين حرف‌هاست. اين عكس هم بخشي از اين حقوق رو كه فقط در انحصار زنهاست، نشون مي‌ده؛ يعني حق استفاده از برقع. فقط ايراد اين عكس اينه كه حتي يك برقع هم حق نداره اينطوري لبخند بزنه و باعث تبرج(!) بشه:


حضور پررنگ خانم‌ها در جامعه

زن بايد مرد باشه!

محمدرضا نصيري

اگر به اين نكته تئوريك اعتقاد داشته باشيم كه نهاد خانواده  كوچك‌ترين نمونه يك جامعه است، بايد اعتراف كنيم كه زن در جامعه حضور پررنگي دارد؛ آنقدر پررنگ كه توي چشم مي‌زند و پرده‌ها و درها و ديوارهاي زحمتكش هم به همين دليل اختراع شده‌اند تا مراقب خوردن اين حضور پررنگ توي چشم برادران در و همسايه باشند! اصلا در جامعه نوعي افراطي از زن‌سالاري به شرح ذيل حاكم است:

1- اين زن است كه حاكم مطلق آشپزخانه است و اصل استقلال قوا در آشپزخانه و ساير امور خدماتي خانه بشدت رعايت مي‌شود، به‌طوري كه مرد عمومع حق ندارد در اين امور دست به سياه و سفيد بزند. زن با سيني چاي در دست علاوه بر حضور كوبنده و خودجوش(!) در نهاد خانواده، در عرصه رسانه بويژه رسانه تصويري و سريال‌هاي تلويزيوني حضوري دشمن‌شكن دارد.

2- شان و مقام زن به‌قدري بالاست كه حتي پست رياست سازمان محيط زيست را هم مي‌شود به نام او سند زد. بهشت هم كه زير پاي آنهاست؛ البته به شرطي كه زحمت بكشند و حداقل يك شكم بزايند. بهشت هم به اين دليل زير پاي زن گذاشته‌اند چون پايش بو نمي‌دهد!

3- حضور زنان در جامعه باعث شادابي مي‌شود، به نحوي كه براي جلوگيري از اين شادابي عده‌اي زحمتكش مجبور مي‌شوند گشت مبارزه با ارشاد(!) راه بيندازند.

4- زن در جامعه نشاط مي‌آورد و در هيات دولت باعث مي‌شود آقايان محترم از گفتن جوك‌هاي «زَنَ»نده خودداري كنند و كلا  يك فضاي عرفاني توام با رافت اسلامي را بر جلسه كابينه حاكم كنند.

5- زن از اختيارات زيادي در عرف جامعه برخوردار است؛ از جمله اينكه حق دارد آزادانه به تنها خواستگار خود پاسخ مثبت بدهد. او در نهايت اختيار از اين حق برخوردار است كه از شوهرش تشكر كند و به اوامر او بگويد چشم!

6- چه موجود ديگري غير از زن مي‌تواند همزمان با 3 نفر ديگر از جنس خود تحت عنوان همسر مشترك زير يك سقف زندگي كند و از تنهايي در بيايد؟

7- آيا تا به حال هيچ زني از اينكه مجبور نيست به خدمت مقدس و انسان‌ساز اجباري سربازي برود از تقدير خود تقدير به‌عمل آورده است؟

8- زن حتي از دخالت در امور سياست را كه مي‌گويند خيلي كثيف است و براي بهداشت خانم‌ها ضرر دارد معاف است. سياست پليد مي‌ماند براي آقايان رجل سياسي كه بايد به اين درد بسوزند و بسازند.

9- زن اين شانس را دارد كه از جنس مخالف خود بيشتر در كنكور دانشگاه‌ها قبول شود. سهميه‌بندي جنسيتي دانشگاه‌ها هم براي همين اختراع شده است.

10- زن كلا خيلي خوب است، ولي دو تايش دردسر است!

+تاریخ سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:54 نویسنده محمدرضانصیری |


سرانه پرورشی دانش‌آموزان در سال تحصیلی جديد 18‌هزار تومان اعلام شده. يعني هر دانش‌آموز از جمله بنيامين خودمون - كه قربون دست و پاي بلورينش برم امسال قراره بره مدرسه- سالي 18هزار تومن خرجش مي‌شه كه بعدها وقتي بزرگ شد با استفاده از اين تعليمات پرورشي براي خودش يك بي‌دين لامذهب دخترباز يا پسرباز ضدانقلاب دربياد! ما خودمون كه شبانه‌روز سرمون تو آخور دين و قرآن و حديث و اين‌جور چيزا بود، اين شديم. خنده‌دارش اينجاست كه به گزارش روزنامه سرمايه سرانه بهداشتي دانش‌آموزان 500 تومن بيشتر نيست و وقتي به سرانه ورزشي اين بدبخت‌ها نگاه مي‌كنيم، با فضاي 32 سانتیمتر مربع براي هر محصل روبرو مي‌شيم. دانش‌آموز –از جمله بنيامين، دانش‌آموز بعد از اين خانواده ما- توي 30سانتيمترمربع معلوم نيست چه ورزشي مي‌تونه انجام بده. اونم بنيامين كه نشستنكي‌ترين ورزش و تفريحش جفتك چاركش و مرور فنون تكواندو و كشتي كچ روي منه. بنيامين فقط 30 متر جا لازم داره كه توش بدوبدو كنه. براي معلم پرورشي بنيامين هم خيلي نگرانم. فكرش رو بكن؛ بدبخت با چه زبوني بايد صلوات و وضو و رفتن به توالت با پاي راست رو به اين بچه لجباز و اهل بحث و مباحثه حالي كنه و بهش بفهمونه چند تا امام داريم و چرا...
اعتبار معاونت پرورشی و تربیت بدنی آموزش و پرورش در سال جاری 40‌میلیارد تومن اعلام شده كه معادل کسر بودجه هنگفت این وزارتخونه است. يعني اگه اين پرورشي‌ها رو جمع كنند و بفرستند پايگاه‌هاي بسيج محلات، مشكل بودجه آموزش و پرورش حل مي‌شه و خدا رو چه ديديد، شايد تحصيل دوباره رايگان شد. تازه همين بودجه اعلام شده هم گويا خالي‌بنديه و ‌18‌هزار تومن پرورشی به ازاي 14‌میلیون دانش‌آموز مي‌كند به‌عبارت 252‌میلیارد تومن که روزنامه سرمايه مي‌گه اين رقم معادل کل بودجه‌ایه که مجلس بعد از اصلاح، از اعتبار امسال آموزش و پرورش کم کرد.
تازه، خبرگزاري مهر هم خبر داده دانش‌آموزان از دوره راهنمايي تحصيلي به استفاده از مواد مخدر رو مي‌آرند. خدارو شكر تا 6سال ديگه خيالم از اين بابت راحته. از مدرسه متنفرم. شايد اگه بنيامين به جاي پيش دبستاني قرار بود خدانكرده بره سربازي اينقدر نگران نمي‌شدم.


اينم عكس بنيامين كه چندسال قبل تو صفحه آخر روزنامه هموطن با اين شرح چاپ شد: «زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است». زمستون بود، بچه رو تو ظرفشويي مي‌شستيم تا يه‌وقت تو  سر سياه زمستون تو حموم سرما نخوره!

+تاریخ چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 14:49 نویسنده محمدرضانصیری |


در این غروب دلگیر
لبریز از توام
آه، ای نگاه سرد
آه، ای غرور پیر

من ایستاده ام
احساس خویش را
با هق هق ترانه یک ساعت
تنظیم می‌کنم
و خاطرات را
با چارچوب پنجره تقسیم می‌کنم
یک پنجره به وسعت تنهایی
رو به طلوع سرد شبی خنثی
که ابرهاش در عطش پرواز
آبی نمی‌نشاند
و نقش چهره‌ها
در سایه‌های گنگ و کسالت‌بارَش
تبخیر می‌شود...

گنداب توی حوض
در خاطرات جذر و مد شام‌های مهتابی
رویای ماه را
می‌بلعد

دیگر، باد
در لابه‌لای شاخه نمی‌تازد
نیروی جاذبه
در پای شاخه‌های درخت سیب
خمیازه می‌کشد
دیگر پرنده‌ای
در فکر آسمان نیست
در ظلمت و فرامشی و رخوت
پرواز گم شده است

تنها جنبش-
لولیدن و خزیدن مشتی کرم
در میهمانی جسد ساری است
که در شکاف آجری کوچه
در اضطراب سنگی خود جان داد
(بگذار این پرنده
روزی که شوق پرواز از یاد برده باشد
بگذار-
بگذار مرده باشد)
تنها حرکت –
آوار بادبادک ناکامی است
که چون تفاله‌ای تهی از احساس
به پشت بام – مقبر آنتن‌ها
پرتاب می‌شود

در گوشه حیاط، گل سرخی است
که نشئگیّ چیده شدن را نمی‌شناسد
و روزهاست دستی
- دستی عاشق -
از خار آن به خون ننشسته است

در گوشه حیاط، گل سرخی است
که ماندن و نشستن و پوسیدن را
به عاشقانه چیده شدن
ترجیح می‌دهد

...و من هنوز کودکی خود را
در گوشه حیاط
تکرار می‌کنم
آن سار مرده انگار –
کودکیّ من بود .


پ.ن: ببخشيد اگه روده‌درازي شد.


+تاریخ دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 16:29 نویسنده محمدرضانصیری