|
این یک وبلاگ شخصی است،لطفا قبل از ورود یالا بگویید...اینجا خانواده نشسته |
|
|
ضميمه زندگي همشهري به تاريخ پيوست. مدتيه داريم دوباره و سهباره روي مجله همشهري ورزشي كار ميكنيم و بهاصطلاح خودمون داريم ورزشي درميآريم. هي بايد پيش اساتيد درس پس بدهيم و ديكته ما رو چند كارشناس كاركشته كه خودم نميدونم كارشون كجا كشته شده، تصحيح كنند و ازمون اين آخر عمري غلط بگيرند. تاحالا فكر كنم اين پنجمين پيششمارهايه كه داريم درميآريم. كلا كار خيلي فرسايشي شده، چون هزار تا صاحاب داره و صد تا مجتهد و مفتي بايد درباره عملكرد مون اظهار نظر كنند. ننه براي بابا انقدر سختگيري نميكنه! گفتم همشهري زندگي، يادم افتاد كه اين آخرين يادداشتم تو آخرين ضميمهاي كه چاپ نشد، داره بيات ميشه، پيش خودم گفتم اين مطلب رو از طريق اين تريبون براي آيندگان به يادگار بذارم تا يهوقت لال از دنيا نرم. اين آخرين غرغر من در چارچوب سرمقالههاي ضميمه زندگي بود. اگه مجله ورزشيمون هم درنياد، بايد كنار دست ميثم زمانآبادي اينا دبيري تحريريه آبدارخونه رو به عهده بگيرم يا به فكر يه جا و يه چالش جديد باشم. خودم بعد از يكسال استراحت طلبه شدم يه روزنامه ورزشي جديد راه بندازم. كسي براي زمين لالايي نميخواند؟
+تاریخ دوشنبه 11 آبان1388ساعت 9:59
نویسنده محمدرضانصیری
|
اين مطلب به مناسبت تولد امام رضا نوشته شد و البته با جرح و تعديل در ستون سرمقاله ضميمه زندگي همشهري چاپ شد. از صبح تاحالا تلفنهاي زيادي از طرف خوانندهها داشتيم كه حتي تا مرز تهديد صاحب اين قلم هم پيش رفتند. خود كسي كه اين مطلب رو تو همشهري تاييد كرد هم اعتقاد داشت اين نوشته وهن امام است. خودم چنين برداشتي ندارم و متوجه نميشوم كه چطور ميشود با چنين كلماتي يك امام را مورد وهن قرار داد. به هر حال، اميدوارم برداشتهاي منفي درباره اين نوشته ختم به خير شود.
+تاریخ چهارشنبه 6 آبان1388ساعت 15:55
نویسنده محمدرضانصیری
|
2- اين عكس مادر بچهها(همسر گرامي) است. ايشون كه درست در مركز عكس تشريف دارند، اون موقع كلاس اول بودند. خودشون ادعا ميكنند كه بنيامين كاملا شبيه ايشونه و باباي بنيامين بيريخته.
3- همين الان با ديدن اين عكس يه خاطره از بچگيهام يادم اومد. شكستگي روي ابرو رو كه الان مد شده، ما اون موقع كهنه كرده بوديم! يادمه يه بار داشتم راه ميرفتم و هر دو دستم تو جيبم بود كه يهو با صورت خوردم زمين. علامتش رو ابروي چپم هست. اصلا از همون زمان از زمان خودم جلو بودم(بعدا عقب افتادم)!
+تاریخ دوشنبه 4 آبان1388ساعت 10:44
نویسنده محمدرضانصیری
|
پريشب وقتي رسيدم خونه، ديدم 5تا قبض جديد اومده دم در. بعد از قبضهاي مربوط به بازيافت، اين دومين بار بود كه شهرداري دستش رو ميكرد توي جيب مردم. برگه عوارض نوسازي روي هم براي من كه نميدونم كجامو نو كردم حدود 70هزار تومن آب ميخوره كه با قبوض بازيافت چيزي توي مايههاي 100هزار تومن ميشه. اولين كاري كه بعد از ديدن اين قبضها كردم اين بود كه يه فحش بلند و بالا و پدرومادردار نثار شهرداري كردم و بعدش تصميم گرفتم در اولين سرمقالهاي كه براي ضميمه روزنامه متعلق به شهرداري مينويسم، از اين قبضبازيها انتقاد كنم، حتي اگه سوژه روز ما ربطي به اين موضوع نداشته باشه. اين شد كه مطلب زير كه قراره شنبه چاپ بشه رو براي زندگي نوشتم و دلم خنك شد، هرچند كه در بحث مربوط به قبضها، قبضهاي صادرشده از طرف شهرداري سانسور شد: شكم خالي، پُز عالي سرش نميشود حالِ غذا اصلا خوب نيست
+تاریخ چهارشنبه 29 مهر1388ساعت 12:55
نویسنده محمدرضانصیری
اين اولين عكسيه كه تو آتليه انداختم. گمونم كلاس اول ابتدايي بودم، يعني يكي دو سال قبل از انقلاب. يادش به خير، چه دوراني داشتيم قبل از انقلاب. شما كه عشق و حال نكرديد! البته تنها عشق و حال من در دوران قبل از انقلاب برميگرده به يكي دو تا فيلم تو سينما كه با بابم ميرفتم و چون باباهه تا فيلم شروع ميشد، ميزد توي گوش خواب، من تونستم لذت فيلم صحنهدار تو سينما رو تجربه كنم. الان كه به خاطر حساسيت همسر گرامي كانال فشن كه بخوره توي سرمون حتي جرات نداريم مثلا شوي مدونا نگاه كنيم. سريع واسه آدم حرف درميآره كه اين يارو مدونا عشق دوران نوجوونيت بوده و باهاش سر و سري داري و اين حرفها.
+تاریخ شنبه 25 مهر1388ساعت 13:19
نویسنده محمدرضانصیری
|
1- اين روزا رسانههاي دولتي مثل تلويزيون و فارس و بقيه دوره افتادند و گير سه پيچ دادند كه الا و بلا داربي تهران تباني نبود. با اينكه شديدا معتقدم داربي اين ان و گهها نميتونه تباني باشه، كمكم دارم به شك ميافتم كه تو اصرار اينا حتما يه حكمتي هست. 2- اتفاقات بعد از داربي نشون داد كه جنبش سبز چقدر ميتونه در اتحاد و همدلي مردم تاثير بذاره. ورزشگاه آزادي خودش اعلام كرد كه اين دفعه حتي به يك صندلي هم خسارت وارد نشد. واقعا حيفه كه از اين جنبش استفاده نشه. حتي حكومت هم ميتونه با قرباني كردن يه عده مثل وزارت كشور يا حتي رييس دولت از جنبش دلجويي كنه و تا سالها از حمايت مردمي بيمه بشه، حتي اگه واقعا و از صميم قلب بعضيها معتقد باشند كه تقلبي نشده و سبزها از بيگانه (كه البته الان همهشون خودي شدند) خط ميگرفتند، هنوز هم ميشه با هزينههايي پايين از حمايت اين جنبش برخوردار شد. 3- بچه رو فرستاديم مدرسه كه علم ياد بگيره، اصطلاحات لاتي ورداشته آورده خونه. صبح بهش ميگيم پاشو مدرسهات دير ميشه، جواب ميده: «جون مادرت بذار يه چُسه بخوابم»! فردا پسفردا فحش خوارمادر تحويلمون نده، شانس آورديم (هرچند كه يكي دوتا فحش كشدار رو از خودم پشت فرمون ياد گرفت)... 4- بنيامين بهم زنگ زده ميگه: «حقود(يعني حقوق)تو گرفتي؟» وقتي بهش توضيح ميدم كه فردا حقوقمونو ميدن، داد ميزنه: «فردا حال ندارم!» آدم سگ بشه از زن و بچهاش پول قرض نگيره.
+تاریخ سه شنبه 14 مهر1388ساعت 18:51
نویسنده محمدرضانصیری
|
اين عكس جوونيهاي مارادونا نيست. به گيرنده هيچ جاتون دست نزنيد. مطلب زير سرمقاله چهارشنبه ضميمه زندگي همشهريه. قبلا يه بار اين مطلب تو وبلاگ كار شده. براي مطبوعاتي كردنش مجبور به كمي دستكاري شدم. اگه كهنه است به بزرگي خودتون ببخشيد: پیرم را درنیاور پسرم! محمدرضا نصيري پیر ميشوم و هافهافو و تو جوانيهاي پدر را يادت نميآيد و به تيپ دوران جواني من در عكسهاي قديمي ميگويي خز و خيل! صدايت را رويم بلند ميكني، به اين بهانه كه گوشهايم كمي سنگين شده. پسرم، من خودم ذغالفروشم، بساط اين تكه ذغال را جاي ديگري پهن كن! ببین، پسرم! الان تو داری کمکم 5ساله میشوی و پيش خودت فكر ميكني كه براي خودت مردي شدي و گاهي وقتها به ريشتراش من ناخنكي هم ميزني و با خلال دندان اداي سيگار كشيدن را درميآوري. راستي، فکر کردی چی؟ هنوز بلد نیستی حرف «ر» را خوب تلفظ کنی. به قیمه میگويی «قورمهسبزی نارنجی»! هنوز به یخچال میگويی «یخشویی»! فکر کردی من خرم؟ چون این همه قربانصدقهات میروم و دستوپاي بلورينات را تحسين ميكنم، به تو محتاجم؟ همین الانش هم خودم نصف شبها سرپايت میگیرم. وقتی توی ماشین خوابیدی، مثل یك وزنهبردار تا توی خانه و تختخوابت زحمت حماليات را میکشم. پسرم، یادت باشد که من الان از تو خیلی قویترم، باهوشترم، باسوادترم، توی کارم برای خودم خري(كسي) هستم. تو هنوز دوزار سواد نداری، اما من قبل از 3برابر سن تو لیسانس گرفتم. این هم تعدادی از سوتیهای الان تو که من و مامانت با بزرگواری خاصی از آنها به شیرینزبانی تعبیر میکنیم: قشباق(بهجای بشقاب)، گوشبوق(بهجای گوشتکوب) ، دتکُر (بهجای واژه غربی و نامانوس دکتر) و تصافوت(بهجای تصادف که لابد به معنی تصادف منجر به فوت) و... لامصب، تو هنوز گاهی اوقات اسم پیتزا و پیاز را با هم قاطی میکنی(نذار بگم که بعضی وقتها تو رختخوابت بارون میآد!) فرزندم، عسلم، پسرم، دلبندم... آخه تو بیخود میکنی وقتی من پیر شدم و مثلا به دیوار گفتم «دیفال»، مسخرهام کنی. بیجا میکنی وقتی بابای پیرت دچار بیاختیاری ادرار شد، سرش غر بزنی. وقتی نان میآوری سر سفره، منت نمیگذاری، فهمیدی؟ بههرحال، یادت باشد من هم یك روز مو داشتم، دندانها و چهارستون بدنم سالم بود، دستم به دهنم میرسید، به تو پول توجيبي ميدادم، بچهها را روی پر قو بزرگ میکردم و نمیگذاشتم آب توي دلت تکان بخورد. يادت باشد اين بابا بود كه آب داد و نان داد و جوانياش را به پايت داد. من اگر دچار آلزايمر نشوم، هيچوقت اينها را يادم نميرود؛ تو هم هيچوقت خودت را به آلزايمر نزن...
+تاریخ یکشنبه 12 مهر1388ساعت 17:20
نویسنده محمدرضانصیری
|
هيچوقت مرئوس خوبي نبودم. براي همين با اينكه بيشتر وقتها از جمله در دوران دانشگاه شاگرد اول و بچه درسخون بودم، هميشه با معلم و ناظم و استاد و مافوقم در محل كار مشكل داشتم. دوست ندارم كسي بهم دستور بده، حتي دستورهاي خوب؛ مثلا دستور بده كه مريضيام خوب بشه. يادم ميآد حتي با اينكه خودم قرآن و عربي تو مسجد درس ميدادم با معلم امور تربيتيمون هميشه كلكل و مشكل داشتم. يه سال تو مدرسه راهنمايي با معلم زبان چند ماه قهر بودم و تو همون دوره وسط موهام چهارراه درست كردند و من چند هفته تا موهام بلند بشه، همون شكلي ميرفتم مدرسه. هيچوقت بچه شري نبودم كه مثلا از ديوار راست بالا برم يا پونس بذارم زير همكلاسيها. شيطنتهام بيشتر به متلك سر كلاس درس خلاصه ميشد، اما خوب كه فكر ميكنم ميبينم بچه ناراحتي بودم كه حرف زور حتي اگه حرف حساب هم بود تو كتم نميرفت. كلاس دوم ابتدايي چند ماه قبل از 22بهمن 57 به اين دليل كه حاضر نشدم سرود شاهنشاهي رو سر صف بخونم، از ناظم سيلي خوردم. (همون شد كه رژيم عوض شد!) بعدها سر صف حال نميكردم صلوات بفرستم، با اينكه خودم قاري قرآن تو مدرسه بودم. وقتي كسي براي سخنراني مياومد و بچهها شعار ميدادند صل علي محمد يار امام خوش آمد، من با صداي بلند ميگفتم: صل علي محمد و آل محمد! با مدير دبيرستان بحث بيخودي ميكردم و كفرش رو درميآوردم. روز اول دبيرستان به خاطر اينكه در جواب مدير كه پرسيده بود چرا موهامو نزدم، گفتم خودت چرا نزدي، يه دل سير كتك خوردم. روز بعدش مدير مدرسهمون سرشو با نمره چهار تراشيد. يه بار هم از دستم گريه كرد كه آرزو ميكنم ازم كينهاي به دل نداشته باشه. توي سال دوم دانشگاه يكي از استادها كه خانم هم بود به من گفت از اين به بعد يا جاي من تو اين كلاسه يا جاي تو و منم بهش گفتم خوش اومدي! يه استاد ديگهام بهم گفت مرتد و يهبار كه به رييس دانشكده گفتم عجب آدم احمقيه، نزديك بود از تحصيل معلق بشم. اينا رو گفتم كه گفته باشم بنيامين پدرسوخته هم به خودم رفته و زير بار حرف زور خود من هم حتي نميره. پارسال كه ميفرستاديمش كلاس تكواندو، يهبار به خاطر اينكه استادش بهش گفت وقتي ميخواي از كلاس بري بايد اجازه بگيري، ديگه حال نكرد بره تكواندو. تو مهدكودك هم نميدونم مربيشون چه جسارتي در شان آقازاده بنده روا كرد كه بنيامين از هرچي مهدكودك متنفر و متواري شد. الان نگران اينم كه يهوقت با توپوتشر معلم يا ناظمش از مدرسه زده نشه. امروز صبح كه بيدارش كردم براي رفتن به مدرسه، جواب داد ولم كن، حال ندارم، خستهام. ولي وقتي ازش ميپرسم از مدرسه خوشش ميآد يا نه، فعلا جواب منفي نميده. فقط اميدوارم از مدرسه سير نشه. شمام دعا كنيد؛ چون امروز ميگفت ميخوام بيسواد بمونم. البته فكر كنم ميخواست سربهسرم بذاره. پدرسوخته خيلي شوخ طبعه؛ مثلا وقتي يه غذا رو كه دوست نداره بهش ميگم بخور، مقويه، ميگه: نه، مضعيفه!! تو ادامه مطلب، نوشته اخيرم تو همشهري چههرشنبه رو درباره پاييز گذاشتم، با اين تيتر:
+تاریخ سه شنبه 7 مهر1388ساعت 17:59
نویسنده محمدرضانصیری
|
اينم عكس يكي از 15 ميليون دانشآموز امسال. زمان ما براي تحقيرمون تو مدرسه وادارمون ميكردند كچل كنيم. الان ديگه به مو مثل اينكه كاري ندارند و با استفاده از اين جور روپوشهاي مسخره كه بچه رو شبيه كارگرهاي چلوكبابي و گارسنها ميكنه، در راستاي تحقير دانشآموز ارضا ميشن. نفر پشت سري بنيامين، بچه دخترعمه مادرشه كه قراره نقش باديگاردش رو تو مدرسه به عهده بگيره. اين پسره ريزه ميزه براي خودش يه پا بچه شره و از مدرسه قبلي اخراج شده. با همين جثه كوچيك همين روزا به تيم ملي تكواندو نونهالان دعوت ميشه. براي اينكه هواي بنيامين رو تو مدرسه داشته باشه، گزينه مناسبيه. البته به نظر من اين پسره –ايمان- بايد هواي بقيه بچهها رو در برابر بنيامين داشته باشه! نميدونم بنيامين چرا تو اين چند وقته يهويي اينقدر بزرگ و جنتلمن شد. اميدوارم با همين درس و مدرسه آدم بشه و براي آدم شدن نيازي به سربازي و دانشگاه اوين و از اينجور كارخانههاي آدمسازي نداشته باشه!
+تاریخ یکشنبه 5 مهر1388ساعت 12:58
نویسنده محمدرضانصیری
|
اطلاعيه اخير پليس در راستاي مبارزه با خوش تيپي رو حتما ديديد كه ميگه: «فروش انواع لباس ماركدار غربي ممنوع... استفاده تحريكآميز از مانكن ممنوع، قرار دادن پاپيون و كراوات در معرض ديد ممنوع... مانکن ها نباید سر داشته باشند و یا حداکثر می توانند نصف سر را داشته باشند (اصولا مانكن اگه سر نداشته باشه، مردها رو تحريك نميكنه)و...» خب ما بايد چي كار كنيم كه بعضي آقايون ارزشي با ديدن كراوات هم تحريك جنسي ميشن و مانكن هم براشون مصداق تبرجه. مصداق رو بيزحمت روشنتر بيان كنيد. پوتين بلند زنانه تحرك برانگيزه، موي مصنوعي رنگساژ شده توي ويترين دين آدم رو به باد ميده، كراوات و پاپيون رو حتما بايد از توي پستو به مردم فروخت و احتياط واجب اونه كه مشتري جنس رو نديد بخره، مانكنها حق لبخند زدن ندارند، علامت برندهاي معروف خارجي نبايد روي لباس درج بشه تا يه وقت دين مردم به باد فنا نره. چرا اين مانكنها دست از سر آدم برنميدارند و اين همه تو ويترينها از جوون مردم دلبري ميكنند؟ به نظر من همه مانكنها رو بايد سنگسار كرد! اينم تصوير يك عده مانكن ارزشي كه حجب و حياشون منو كشته. اميدوارم ماموران محترم اماكن با ديدن اين مانكنهاي سياه سوخته تحريك نشن و شب تحريك نشده سر به بالين بذارن!!
+تاریخ سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 16:57
نویسنده محمدرضانصیری
|
اين يادداشت رو براي چهارشنبه اين هفته يعني اولين روز مدرسه به مناسبت مدرسه رفتن بنيامين تو همشهري زندگي نوشتم. از اون مطلبهاييه كه خودم دوست دارم
طفل گريزپاي... محمدرضا نصيري
+تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 15:41
نویسنده محمدرضانصیری
|
ما تو اين چند روز تعطيلي رفتيم شمال. بدينوسيله از كليه هموطنان عزيز پوزش ميطلبيم. از ما كه گذشت، ولي درود به شرف بعضيها! مطلب اين پست هم يكي از همون آه و نالههاي هميشگي منه كه به عنوان سرمقاله به خورد همشهري زندگي دادم. ما خودمون از مرگ و اين چيزا تو جاده مي نويسيم، ولي تو سال 88 براي ششمين بار بود كه به سفر ميرفتيم؛ اونم تو اين اوضاع و احوال كه ملت، شمال آخر تابستونشون رو تحريم كرده بودند و شمال برعكس همه سالهاي قبل كاملا خلوت بود.
جان را ارزان كرديم، همه ببرند محمدرضا نصيري براي مرگ ديگر نيازي نيست رنج سفر به ويتنام را به خود هموار كنيم؛ حضرت مرگ همين دوروبرها پرسه ميزند. مرگ در سايه نشسته و در جاده نشسته و در آسانسور نشسته و در پايه بتوني يك ساختمان نشسته و به ما مينگرد. مرگومير يعني آلودگی هوای تهران 8و2دهمبرابر استاندارد جهانی؛ يعني ذرات آلایندههای فلزی از قبیل كادمیوم، نیكل، ارسنیک، یونهای سولفات و نیترات و هیدروكربنهای چندحلقهای از طریق انتشار در هوا و عوارض سوء متعددی از قبیل كاهش بهره هوشی، كُندذهنی، ضایعات كبدی، تنگینفس و آمفیزم و در نهايت خطر مرگومیر؛ يعني در مدت 140روز، 1160بیمار تهرانی بهدلیل مشكلات تنفسی و قلبی ناشی از آلودگی هوا در 5بیمارستان تحت معالجه قرار بگيرند. مرگومير يعني سالانه 4000تلفات فقط بر اثر آلودگی هوا در تهران. راستي، با روزانه ۱۲۰۰تن آلاینده در هوای تهران چطوريد؟ مرگومير يعني تلفات تصادفات رانندگي در ايران 25برابر ژاپن و 2برابر ترکيه؛ يعني 48تصادف منجر به فوت در يك پنجشنبه تابستاني سال88 و 51نفر ديگر با 24ساعت تاخير نسبت به همين دوره زماني. سالانه ١٨مرگومير در ١٠٠هزار نفر جمعيت بر اثر سرطان بهسرعت به ديار باقي ميشتابند. مرگومیر سالانه 25هزار نوزاد کمتر از یکماهه در کشور را ديگر كجاي دلمان بگذاريم؟ و اينكه سالي 50هزار نفر در ايران جان خود را تقديم دخانيات ميكنند هم از آن اتفاقات وحشتناك است ...و هر پُكي كه فرو ميرود ممد ممات است. وقتي چربي دور شکم هم قرباني ميگيرد، وقتي در اين زندگي نميشود عرق كرد و نگران مرگومير بابت بيماريهاي قلب و عروق نبود، وقتي آسانسور هم از شهروندان قرباني ميگيرد، وقتي استفاده مسالمتآميز از پرايد هم ممكن نيست، وقتي عبور از عرض خيابان هم بدون تلفات جاني نيست، وقتي هر 24دقيقه يكنفر در جادههاي زيبا و خاطرهانگيز ايران بر اثر تصادف ميميرند، وقتي خشكسالي و آنفلوآنزاي خوكي و وبا هم جان ارزان ايرانيها را ميگيرد، وقتي در خيابانهاي آلوده تهران همين كه نفس ميكشي بايد قبض را بگيري و راهي آخرت شوي، وقتي هواپيما يكراست آدم را در آن دنيا پياده ميكند، وقتي شنا كردن غيرقانوني يك جنازه در تانكر آب آشاميدني ميتواند از مردم جان بگيرد، و هزار وقتي ديگر و دليل ديگر كه مر گ را هر لحظه جلوي چشم آدم ميآورد... حداقل شما گودبردار محترم و بسازبفروش و بندازبفروش گرامي، به اين سفرهاي كه براي پذيرايي از فرشته مرگ پهن شده است، ناخنك نزن!
+تاریخ دوشنبه 30 شهریور1388ساعت 15:36
نویسنده محمدرضانصیری
1- پسنوشت: در ايران بيش از 5ميليون سايت و وبلاگ تا حالا فيلتر شده. اينترنت ما كندترين و در عين حال گرانترين اينترنت دنياست. در دادگاه پنجم عناصر متهم به اغتشاشات بعد از محاكمه علوم انساني، نويسندگان خارجي قرن نوزدهم و بيستم ميلادي، كتاب، مطالعه و ... اين بار نوبت به اينترنت رسيد تا در كيفرخواست دادستان محترم به اتهام اغتشاش مورد محاكمه قرار بگيره؛ ضمن اينكه برق هم تو اين دادگاه محاكمه شد. در اينكه اينترنت چيز بد و بيناموسيه شكي نيست، ولي بعد از محاكمه برق، از دفعه بعد بايد در انتظار كيفرخواست عليه آب و گاز و تلفن هم باشيم. هر چي نباشه، اغتشاشگران خائن از اين سه عنصر هم بارها استفاده كردهاند و آب سوبسيددار به آسياب دشمن ريختند، بعضي وقتا با ديدن برخي صحنهها و اخبار ناموسي كهريزك لبشون رو گاز گرفتند و از تلفن همراه هم براي فيلمبرداري صحنههاي مربوط به اغتشاشات استفاده ابزاري كردند. 2- اين مطلب هفته گذشته تو روزنامه قدس چاپ شد. اين بهاصطلاح طنز، درباره حقوق زنان و اين حرفهاست. اين عكس هم بخشي از اين حقوق رو كه فقط در انحصار زنهاست، نشون ميده؛ يعني حق استفاده از برقع. فقط ايراد اين عكس اينه كه حتي يك برقع هم حق نداره اينطوري لبخند بزنه و باعث تبرج(!) بشه:
+تاریخ سه شنبه 24 شهریور1388ساعت 11:54
نویسنده محمدرضانصیری
|
اينم عكس بنيامين كه چندسال قبل تو صفحه آخر روزنامه هموطن با اين شرح چاپ شد: «زندگي آبتني كردن در حوضچه اكنون است». زمستون بود، بچه رو تو ظرفشويي ميشستيم تا يهوقت تو سر سياه زمستون تو حموم سرما نخوره!
+تاریخ چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 14:49
نویسنده محمدرضانصیری
|
پ.ن: ببخشيد اگه رودهدرازي شد.
+تاریخ دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 16:29
نویسنده محمدرضانصیری
|
|